أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

181

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

ابراهيم آن وقت هفده ( 17 ) و به قول ديگر بيست و نه ( 29 ) سال را گذرانده بود . مشركين نمارده به ملاحظهء اينكه محلّ عورت آن حضرت را نيز باز گذارند خواستند لباسى را هم كه در آن وجود مبارك بجاى ازار استعمال مىشد در آورند و ليكن هريك از نمروديان كه براى كندن آن لباس دست خود را دراز كرد فورا خشك شده و از حركت باز ماند ، ناچار نتوانستند به اين خيال خود نائل شوند . نمرود در آن حال وحشت اشتمال ابراهيم را احضار كرده و گفت : يا ابراهيم تو را به اين آتش خواهم انداخت ببينم از كدام خداى استمداد كرده و خلاص خواهى شد ؟ حضرت ابراهيم فرمود : رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ « 1 » . چون نمرود اين جواب را شنيد ، دو شخص واجب القتل احضار كرده يكى را عفو و اطلاق و ديگرى را قتل و هلاك ساخت . و به زعم باطل خود مفاد أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ « 2 » را اشاره و ايما نمود . چون حضرت ابراهيم اين جواب ابلهانهء نمرود را شنيد به بلاهت و حماقت او متعجّب شده و گفت : فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ « 3 » . يعنى اى نمرود ، قادر بىچون آفتاب عالمتاب را از مشرق در مىآورد ، اگر تو قادر هستى او را از طرف مغرب ظاهر ساز . حضرت خليل به اين جواب صواب ، نمرود را الزام و اسكات فرمود . نمرود كه به كمال نخوت و عناد متّصف بود از اين هم نيز متنبّه نشده ورد گلزار خلّت [ قدس ] را به آن آتش جهانسوز انداخت . در اين اثنا دو فرشته آمده و حضرت خليل را از دو طرف گرفتند و به كمال وقار و سكونت داخل آتش نمودند . جبرئيل امين نيز از خزانهء جنان يك خلعت نرم و پاكيزه آورده و خليل را پوشانيد . به فرمان خالق زمين و آسمان در محلّ اقامت او يك بساط منقّش و قاليچهء زركش ساخته و در جهات اربعهء او چمنزار كثير الازهارى كه عرض و طول آن بيست و هشت ( 28 ) ذرع و چهار پوس و نيم ( 5 / 4 ) بود ايجاد و اختراع فرمود و در ميان آن گلستان يعنى در كنار محلّى كه حضرت خليل قرار گرفته بود يك آب بسيار خوشگوارى هم جارى ساخت .

--> ( 1 و 2 و 3 ) . بقره / 258 .