السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

91

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

رساند ، آن وقت ابليس گفت : اى قابيل آتشى كه قربانى را مىپذيرد ارزشمند است ، پس آن را گرامى بدار و براى تعظيم آن خانه‌اى بنا كن و به عبادت و قيام آتش بپرداز ، تا قربانى تو هم پذيرفته شود و قابيل هم به دستور شيطان آتشكده‌اى بنا كرد و به عبادت آتش مشغول شد و او اولين كسى بود كه به عبادت آتش و آتش‌پرستى پرداخت . و آدم وقتى كه به جايگاهى رسيد كه هابيل در آنجا كشته شده بود ، چهل روز در آن جا به گريه و زارى پرداخت و بر زمينى كه خون هابيل در آنجا به زمين ريخته بود لعنت فرستاد و آن محل موضع فعلى قبله ( مسجد جامع بصره ) است . در همان روزى كه هابيل از دنيا رفت همسرش ( نزله ) پسرى به دنيا آورد و آدم ( ع ) آن پسر را به ياد فرزندش ( هابيل ) ، هابيل نامگذارى كرد و خداوند پس از هابيل به آدم ( ع ) پسرى به نام شيث عطا كرد و به آدم خطاب فرمود اين پسر هديهء خداست و ( هبة اللَّه ) است و وقتى كه شيث به سنّ ازدواج رسيد خداوند حوريه‌اى به نام ( ناعمه ) را در صورت انسانى فرود فرستاد و شيث با ديدن او به وى علاقه‌مند شد ، آن وقت خداوند به آدم وحى كرد او را به عقد شيث در آورد و آدم ( ع ) هم آن دو را به عقد ازدواج در آورد و آن حوريه براى شيث دخترى به دنيا آورد كه آدم نام او را ( حوريّه ) گذاشت و وقتى حوريّه به سن رشد رسيد خداوند به آدم وحى كرد كه او را براى هابيل ( كه نوه‌اش بود ) عقد كند و آدم چنين كرد و اين خلقى كه مىبينى از نسل حوريّه و هابيل هستند و وقتى كه دوران پيامبر آدم سپرى شد خداوند به او وحى كرد كه علم و آثار نبوّت را به شيث تفويض كند و او را مأمور كند كه اين مطلب را از برادرش مخفى نمايد كه مبادا او را هم مانند هابيل به قتل برساند . و على بن ابراهيم از امام سجاد ( ع ) روايت كرده : وقتى كه نفس قابيل عمل قتل برادر را در نظرش نيكو جلوه داد ، قابيل نمىدانست كه چطور هابيل را به قتل برساند ، تا اينكه ابليس او را تعليم داد و گفت ، سر هابيل را ميان دو سنگ قرار بده و آن را خرد كن و وقتى كه قابيل ، هابيل را كشت نمىدانست كه با جنازهء او چكار كند ، آن وقت دو كلاغ آمدند و در نزد او منازعه كردند تا وقتى كه يكى از آن دو كشته شد ، آن وقت كلاغ ديگر حفره‌اى در زمين حفر كرد و لاشهء كلاغ مرده را در آن دفن نمود . در اين وقت قابيل گفت : واى بر من ، آيا من از اين كلاغ كمترم كه نتوانستم بدن