السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

847

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

آن دو گفتند : چه مىتوانيم كرد با مردى كه روزها روزه مىدارد و شبها به نماز مىايستد و با كسى هم سخن نمىشود و به كارى جز عبادت نمىپردازد ، چون در ما مىنگرد به لرزه مىافتيم و اختيار از كف ما بيرون مىرود ؟ ! علم و دانش امام تا آنجا گسترده بود كه اخبار غيبى و ضماير مردم را در بر مىگرفت ، با اهل هر ديار به زبان همان ديار سخن مىگفت و در راه مصالح شيعيان خود بارها به كمك ايشان مىشتافت و آنان را با علم و دانش خود هدايت مىفرمود . از كرامات آن امام اين بود كه روزى خليفهء عباسى آن حضرت را به دست يكى از قسيّ القلب‌ترين مأموران خود به نام نحرير سپرد و از او خواست امام را آزار و شكنجه كند ، نحرير كه مردى پليد و ناپاك بود ، تصميم گرفت امام را در ميان درندگان بيفكند و ترديد نداشت كه آنها امام را نابود خواهند كرد ، ليكن وقتى امام را در ميان درندگان قرار داد ، با شگفتى مشاهده كرد ، درندگان پيرامون آن حضرت را به احترام گرفته‌اند و امام به نماز ايستاده و آنها خود را براى تبرّك به بدن او نزديك مىكنند و چون گربه‌هايى رام و خانگى كوچكترين سبعيّتى از خود نشان نمىدهند ! لذا دستور داد آن حضرت را از آن محل بيرون آوردند . ماجراى ديگرى كه ما را به عمق بينش امام و كرامت او در نزد خداى متعال هدايت مىكند مسأله خشكسالى است كه در دوران امامت امام حسن عسكرى ( ع ) در سامرا روى داد ، ماجرا از اين قرار بود كه به موجب خشكسالى مردم در مضيقه قرار گرفتند و به دستور خليفه قرار شد مردم براى اقامه نماز استسقاء به بيابان بروند و از خداوند طلب بارش باران نمايند ، مسلمانان سه روز پياپى به صحرا رفته و دعا كردند ، امّا از بارش باران خبرى نشد . روز چهارم ، بزرگ نصارى ، جاثليق و راهبان و تعدادى از مسيحيان به صحرا رفته و راهب آنان دست به آسمان بلند كرد و بلافاصله باران باريدن گرفت ، مردم از اين مسأله دچار شگفتى شدند و عدّه‌اى از مسلمانان زود باور و سست ايمان به دين مسيحيّت گرايش يافتند . خليفه كسى را به نزد امام عسكرى ( ع ) كه در زندان بود فرستاد ، وقتى امام عسكرى ( ع ) را به نزد خليفه بردند ، خليفه گفت : امّت جدّت را درياب كه همگى در شرف هلاكت هستند ، امام فرمود : به خواست خداوند تعالى فردا به صحرا خواهم