السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
790
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
آخرت طلبان را در نزد من به خوبى آشكار ساخت . خلفاى عباسى در طول دوران امامت امام از هيچ كوششى براى همراه كردن امام با خود دريغ نكرده و وقتى از همكارى امام نااميد مىشدند به آزار و اذيّت آن حضرت مىپرداختند ، ما به عنوان نمونه به يكى از اين برخوردها اشاره مىكنيم . محمّد بن عبد اللَّه اسكندرى يكى از نديمان و ياران خاصّ منصور عباسى مىگويد : روزى بر منصور وارد شدم و او را اندوهگين ديدم ، گفتم : اى مولاى من به چه مىانديشى ؟ پاسخ داد : اكنون بيش از يك صد نفر از اولاد فاطمه كشته شدهاند ، امّا سرور و پيشوايشان همچنان باقى مانده است ، گفتم : او كيست ؟ گفت : جعفر بن محمد الصادق ، گفتم : اى امير مؤمنان ! او مرديست كه عبادت ، پيكرش را فرسوده و لاغر ساخته و به جاى طلب حكومت و خلافت ، خود را به خداوند مشغول داشته است . منصور گفت : اى محمّد ، البته من مىدانم كه تو به او و پيشوايى وى اعتقاد دارى ، امّا بدان كه حكومت و پادشاهى عقيم است و من امشب بر خود واجب كردهام كه شب را سپرى نكنم ، جز آنكه از امر او فراغت يافته باشم . سپس محمّد گفت : به خدا زمين با همه وسعتش بر من تنگ شد ، آنگاه منصور جلّادى طلبيد و به او گفت : چون ابو عبد اللَّه را احضار كردم ، او را با گفتگو سر گرم مىكنم و وقتى كلاهم را از سر برداشتم تو گردن او را بزن . منصور امام صادق ( ع ) را در آن ساعت فرا خواند ، من با آن حضرت برخورد كردم و ديدم كه لبهاى مباركش مىجنبد و زير لب دعايى مىخواند ، ناگهان ديدم قصر مانند درياى موّاج و خروشانى در آمد ، گويا يك كشتى لرزان در ميان دريا باشد ، آنگاه منصور با سر و پاى برهنه در حالى كه از ترس دندانهايش به هم مىخورد و زانوانش مىلرزيد به استقبال امام صادق ( ع ) آمد و او را بر تخت حكومت نشانيد و خود همچون بندهاى در برابرش زانو زد ، آنگاه گفت : اى پسر رسول خدا چه حاجتى دارى ؟ آن حضرت فرمود : از تو مىخواهم كه مرا بىجهت فرا نخوانى ، منصور گفت : هر چه خواهى از آن توست . آنگاه آن حضرت در حالى كه شكر و سپاس الهى را به جاى مىآورد ، بازگشت ، پس از رفتن امام ، منصور لحاف و پوستين خواست و خوابيد و تا نيمه شب برنخاست ، وقتى بيدار شد من بر بالين او بودم ، منصور گفت : بيرون نرو تا قضاى نماز فوت