السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

778

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

مسلمه برادر هشام اين سخنان را شنيد ، امّا به روى خود نياورد ، تا آنكه ماجرا را با برادرش در ميان گذاشت و آنها به دمشق رفته و ما نيز رهسپار مدينه شديم ، آنگاه پيكى به عامل مدينه فرستاد مبنى بر اينكه من و پدرم را به دمشق بفرستد ، وقتى ما وارد دمشق شديم ، سه روز ما را نگاه داشتند و در روز چهارم به ما اذن ورود دادند . هشام بر تخت سلطنت نشسته بود و ياران و خواص او ، با سلاح در دو صف بر پاى ايستاده بودند ، نشانه‌اى برابر او نصب كرده بودند و به سوى آن تير مىانداختند ، چون ما داخل شديم ، پدرم جلو بود و من پشت سرش حركت مىكردم ، هشام پدرم را صدا زد و گفت : اى محمّد ، با پيران قومت به سوى نشانه تير انداز . پدرم فرمود : من براى تير اندازى پير شده‌ام ، آيا بهتر نيست مرا از انجام آن معاف دارى ؟ هشام پاسخ داد به حقّ خداوندى كه ما را به دين خود و پيامبرش عزّت بخشيد ، تو را معاف نمىكنم ، سپس به پير مردى از بنى اميّه اشاره كرد تا كمان خود را به پدرم دهد ، پدرم تير و كمان را گرفت ، سپس تير را در چلهء كمان نهاد و كمان را كشيد و تير را رها كرد ، تير درست در وسط هدف نشست ، آنگاه براى دوّمين بار تيرى انداخت در اين بار تير دوّم سوفار تير اوّلى را تا نوك پيكان آن شكست و همچنين نه تير ديگر رها كرد كه يكى در دل ديگرى درست بر هدف مىنشست ! هشام با ديدن اين صحنه عنان اختيار از كف داد و پدرم را تشويق كرد و گفت : اى ابو جعفر تو ماهرترين تير انداز در ميان عرب و عجم هستى ؟ تازه فكر مىكنى براى اين كار پيرشده‌اى ؟ ! امّا به زودى از گفتهء خود پشيمان شد . هشام در دوران خلافتش هيچ كس را نه قبل از پدرم و نه بعد از او به كنيه صدا نكرده بود ! آنگاه به پدرم نگريست و اندكى سر به زير افكند و غرق در انديشه شد ، در حالى كه من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم . چون ايستادن ما به طول انجاميد ، پدرم خشمگين شد و هشام متوجّه اين عصبانيّت گرديد ، عادت پدرم اين بود كه هنگام خشم به آسمان مىنگريست و چنان خشم آلود مىنگريست كه بيننده مىتوانست غضب را آشكارا در چهره او مشاهده كند ، چون هشام خشم پدرم را ديد ، سرانجام گفت : محمّد ! به سوى من آى . پدرم به سوى تخت بالا رفت و من نيز بدنبال او رفتم ، چون به هشام نزديك شد ، وى برخاست و با پدرم معانقه كرد و او را در سمت راست خود نشاند ، سپس با من نيز