السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

731

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

به لرزه افتاد ، در همان حال چشم على ( ع ) به فاطمه ( س ) افتاد و از مكنونات ضمير او آگاه شد ، پس با اشاره به سلمان فارسى ابلاغ كرد تا مانع از نفرين كردن فاطمه ( س ) شود ، پس سلمان به سرعت به نزد فاطمه ( س ) رفت و او را از طلب عذاب براى امّت مانع شد و به آن حضرت گفت : امير مؤمنان مرا فرستاده تا شما را از نفرين كردن مانع شوم و بگويم شما دختر پيامبرى هستيد كه رحمة للعالمين بود ، با همين گفتار سلمان و اشارهء ولايى امير مؤمنان خشم فاطمه ( س ) فروكش نمود ، در حالى كه عذاب بسيار به آن قوم نزديك شده بود . پس از اين واقعه حضرت زهرا ( س ) به شدّت بيمار شد و در بستر بيمارى افتاد ، شيخين ( ابو بكر و عمر ) كه به مقصود خود رسيده و از على ( ع ) به زور بيعت گرفته بودند ، اكنون براى كسب وجهه و آبروى بر باد رفتهء خود و شايد هم در جهت توبه ! به قصد عذر خواهى از فاطمه ( س ) خواستند تا به عيادت او بيايند ، حضرت على ( ع ) اجازهء ورود آنها را به رضايت فاطمه ( س ) موكول نمود ، وقتى مسأله با دختر پيامبر ( ص ) در ميان نهاده شد ، فاطمه زهرا ( س ) فرمود : على جان ، من به آمدن آنها رضايت نمىدهم ، امّا خانه ، خانهء توست ، سرانجام با وساطت على ( ع ) اجازهء ورود شيخين از سوى فاطمه ( س ) صادر شد ، امّا بعد از ورود آنها فاطمه زهرا ( س ) روى خود را از آن دو برگرداند و پس از شنيدن عذر خواهى آنها ، فرمود : من از شما مىپرسم اگر درست جواب دهيد ، آن وقت ملتزم مىشوم ، شما از پيامبر شنيديد كه فرمود : غضب فاطمه غضب من و غضب من غضب خداست ، گفتند : بلى شنيده‌ايم ، با اقرار آن حضرت فرمود : خدايا شاهد باش من از اين دو نفر غضبناكم ، خداوندا ، ميان من و ايشان قضاوت كن كه تو بهترين حاكمانى ، با شنيدن اين سخنان آنها برخاستند و رفتند ، حال دختر پيامبر ( ص ) هر لحظه رو به وخامت مىنهاد ، امّا فاطمه باز هم دست از مبارزه بر نداشت و حتّى مرگ خود را نيز وسيله‌اى براى مبارزه با دشمن قرار داد ، به همين جهت زمانى كه مرگ خود را نزديك ديد ، قاصدى را در طلب على ( ع ) فرستاد ، وقتى امير مؤمنان ( ع ) بر بالين فاطمه زهرا ( س ) حاضر شد ، فاطمه فرمود : اى پسر عمو ! اينك من مرگ خود را نزديك مىبينم و احساس مىكنم هر لحظه به پدرم نزديكتر مىشوم ، اينك مىخواهم با تو وصيّت كنم ، پس على ( ع ) بالاى سر زهرا ( س ) نشست و همهء اغيار را از اتاق بيرون كرد ، آنگاه فاطمه زهرا ( س ) فرمود : اى پسر عمو ،