السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

730

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

گرو بيعت آن حضرت مىديد ، عمر را به جهت بيعت گرفتن از وى به سوى خانه على ( ع ) روانه ساخت و به او فرمان داد : اگر مقاومت و خوددارى كردند با آنها بجنگ ، عمر با شعلهء آتشى در كف به سوى خانه على ( ع ) آمد و در نظر داشت خانه را به آتش بكشد ، حضرت زهرا ( س ) مردانه قدم پيش نهاد و فرمود : اى پسر خطّاب ، آيا براى به آتش كشيدن خانهء ما آمده‌اى ؟ ! عمر گفت : آرى مگر اينكه با آنچه كه امّت بر آن اجتماع كرده‌اند ( يعنى خلافت ابو بكر ) موافقت كنيد . آنگاه ضربه‌اى بر پهلوى فاطمه ( س ) زد كه بر اثر آن جنين شش ماههء آن حضرت سقط شد ، در حالى كه عمر فرياد مىزد : خانه را با هر كه در آن هست به آتش بكشيد ، در حالى كه در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كسى نبود . در كتاب ( فاطمه زهرا از گهواره تا گور ) نوشتهء علامه سيد محمد كاظم قزوينى ، اين واقعه جانخراش را به گونهء كاملترى ذكر مىكند و مىنويسد : فاطمه زهرا ( س ) پيش از حملهء دشمنان به خانه ، پشت در خانه بود ، در حالى كه سر مبارك خود را با سربندى بسته بود ، امّا چادر يا عبايى به سر نداشت ، به همين جهت براى آنكه خود را از ديد نامحرمان مخفى نگاه دارد به پشت در خانه پناه برد ، و اينجا بود كه در اثر حملهء دشمن ميان ديوار و در فشار سختى بر او وارد شد و فريادى از درد كشيد ، چرا كه جنين شش ماههء او سقط شده و ميخ در به سينهء مبارك او فرو رفته و وى را مجروح ساخته بود . پس از آن دشمنان ، حضرت على ( ع ) را دستگير كرده و مىخواستند او را از منزل بيرون ببرند ، با اينكه زهرا ( س ) از درد به خود مىپيچيد و جنين كشته‌شدهء وى در شكمش متلاطم بود ، براى دفاع از حريم ولايت و امام زمان خود ، به پا خاست تا مانع از بيرون بردن على ( ع ) گردد ، اينجا بود كه دستور مضروب كردن پاره تن رسول خدا ( ص ) صادر شد و قنفذ غلام عمر با تازيانه چنان بر بازوى او زد كه تا روز رحلت آثار آن تازيانه مانند دملى چركين بر بازوى مباركش باقى بود . . . . پس از اين واقعهء جانگداز ، دشمنان ، على ( ع ) را به زور به سوى مسجد بردند تا از وى بيعت بگيرند و در آن حال فاطمه زهرا ( س ) افتان و خيزان بدنبال امام خود روان شد ، و چون به مسجد رسيد و على ( ع ) را در آن حال در محاصره دشمن ديد از درون سينه نالهء جانسوز بر كشيد تا امّت را نفرين كند و همان دم بود كه پايه‌هاى مسجد پيامبر