السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

671

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

هستم ، كداميك از شما حاضر است مرا تصديق كرده و ياور و پشتيبان من باشد و در مقابل من او را وصىّ و جانشين خود قرار دهم ؟ از هيچ كس صدايى برنخاست ، پيامبر تا سه بار اين كلام را تكرار كرد و فقط حضرت على ( ع ) كه نوجوانى 13 ساله بود ، برخاست و نداى پيامبر را اجابت كرد و پيامبر هر بار او را تحسين نموده و مىنشاند . با رسوم پيامبر ( ص ) على ( ع ) را فرا خواند و در برابر چشم سايرين به او فرمود : اى على تو اوّلين مردى هستى كه به من ايمان آوردى و مرا تصديق نمودى ، من اكنون تو را وصى و خليفهء خود قرار مىدهم و تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى ، جز اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود و من تو را سرور و امير مؤمنان مىشمارم ، در اين وقت ابو لهب برخاست و روى خود را متوجّه ابو طالب كرد و با تمسخر گفت : اى ابو طالب ، محمّد پسر كوچك تو را سرور و امير تو قرار داد ! سپس يكى يكى برخاستند و مجلس را ترك نمودند ، بعد از على ( ع ) پدرش ابو طالب و برادرش جعفر بن ابو طالب به پيامبر ( ص ) ايمان آوردند و از دور و نزديك كم كم افرادى با شنيدن خبر ظهور پيامبر ( ص ) به مكّه آمده و عدّه اندكى به شرف اسلام مشرّف مىشدند ، افرادى مانند بلال حبشى ، ياسر ، سميّه ، عمار بن ياسر و زيد بن حارثه و . . . واكنش اعراب جاهلى : ليكن بت پرستان در برابر اسلام صف‌آرايى كرده و با انواع و اقسام روشها به مقابله و آزار و اذيّت مسلمانان پرداختند در گرماى سوزان عربستان سنگ داغ بر پشت بلال مىنهادند و او را از خداپرستى منع مىكردند ، ياسر و سميّه اولين كسانى بودند كه در راه مقاومت ايمانى در زير شكنجه بت پرستان سيه‌دل به شهادت رسيدند ، امّا باز هم مسلمين دست از ايمان خود بر نداشتند تا آنكه دستور دعوت علنى صادر شد و پيامبر ( ص ) در كنار كعبه آشكارا به تبليغ توحيد پرداخت و مردم را با شعار ( قولوا لا إله الّا اللَّه تفلحوا ) به دين اسلام دعوت كرد ، ليكن بت پرستان و ثروتمندان مكّه كه آيين يكتاپرستى را با منافع خود در ستيز مىديدند به سراغ ابو طالب رفتند و از او خواستند ، برادرزادهء خود را از اين دعوت باز دارد و به او بگويد : اگر دست از اين سخنان بردارد او را سرور و امير خود قرار مىدهند و مال و ثروت فراوان به او