السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
656
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
قاضى به نزد همسر برادر رفت و به او گفت : اگر خواسته مرا اجابت نكنى تو را سنگسار مىكنم ، ولى زن پارسا ، مرگ و هلاكت دنيوى را بر هلاك اخروى ترجيح داد و به قاضى گفت : هر چه مىخواهى بكن ، من تسليم خواستهء تو نمىشوم . پس حفرهاى حفر كرد و زن را در آن قرار داده و قاضى به همراه مردم او را سنگسار نمودند ، وقتى مطمئن شدند كه او مرده است ، او را به حال خود رها كردند ، وقتى شب فرا رسيد ، زن با اندك رمقى كه در بدن داشت از حفره خارج شد و به حالت سينه خيز از شهر بيرون رفت تا به يك صومعه رسيد و دق الباب كرد . مرد راهبى در را به روى او گشود و با شنيدن ماجراى او نسبت به او ترحّم كرد و او را وارد دير نمود ، مرد راهب پسر كوچكى داشت كه پسرى شايسته و نيكو بود . راهب آن زن را مداوا و پرستارى نمود تا وقتى كه بهبود يافت ، سپس پسر خود را به او سپرد تا آن زن او را تربيت كند ، امّا آن دير پيشكارى داشت كه به امور آنجا رسيدگى مىكرد ، پيشكار با مشاهدهء جمال آن زن شيفتهء او شد و خواست از او كام بگيرد ، زن امتناع كرد و هر چه او اصرار نمود زن نپذيرفت ، پيشكار گفت : اگر كام مرا بر آورده نسازى ، تو را خواهم كشت ، زن گفت : هر چه مىخواهى بكن ! پس پيشكار كودك را ربود و او را كشت ، سپس به نزد راهب رفت و گفت : اين زن كودك را كشته است ، راهب به نزد زن رفت و گفت : آيا اين نتيجهء محبّتهاى من است ؟ زن ماجراى پيشكار را با راهب در ميان نهاد ، راهب گفت : من نمىدانم تو درست مىگويى يا او ، در هر صورت بايد از اينجا به روى ، پس بيست درهم به زن داد و او را شبانه از دير بيرون كرد و به او گفت : اگر راست مىگويى ، خدا خودش تو را كفايت خواهد كرد . آنگاه زن شبانه بيرون رفت و هنگام صبح به دهكدهاى رسيد ، در آنجا مردى را ديد كه او را زنده از دار آويزان كرده بودند ، زن از ماجراى او پرسيد ، مرد گفت : من بيست درهم قرض دارم و در شهر ما مديون را از دار مىآويزند تا وقتى كه قرض خود را بدهد يا از گرسنگى و تشنگى در بالاى دار بميرد ، زن به حال او ترحّم كرد و بيست درهم خود را به صاحب مال داد و آن مرد را از مرگ نجات داد ، مرد بعد از نجات به او گفت : تو منّت بزرگى بر من دارى و من هر جا به روى همراه تو و خدمتگزار تو خواهم بود . آنها حركت كردند تا به ساحل دريا رسيدند و گروهى از مردم را ديدند كه داشتند سوار كشتى مىشدند ، مرد به زن پارسا گفت : همين جا بنشين تا من بروم و كار كنم و غذايى