السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

628

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

عبادت شدند ، ناگهان سنگ بزرگى از كوه به پايين غلتيد و دهانهء غار را مسدود كرد ، يكى از آنها گفت : اى بندگان خدا ، به خدا قسم فقط خدا مىتواند ما را از اينجا نجات دهد ، پس هر يك عملى را كه فقط خالصانه براى خدا انجام داده‌ايد بيان كنيد . اولى گفت : خدايا فقط تو مىدانى كه من طالب يك زن بسيار زيبا بودم و مال بسيارى به او دادم تا راضى شود با من بياميزد ، وقتى در خلوت قصد زنا با او را كردم ، يك لحظه به ياد آتش جهنم افتادم و فقط بخاطر ترس از تو دست از آن زن كشيدم ، در اين لحظه سنگ تكانى خورد و قدرى نور به درون تابيد . دوّمى گفت : خدايا فقط تو مىدانى ، من گروهى را به نصف درهم اجير كردم ، وقتى كارشان تمام شد مزد هر يك از آنها را دادم ، يكى از آنها گفت : من به اندازه دو مرد قوى كار كردم و به خدا قسم من فقط مزد يك درهم را مىپذيرم و با عصبانيّت رفت ، مزد او هم نزد من باقى ماند ، و من با آن نصف درهم بذر خريدم و به نام او كشت كردم و خداوند به آن زراعت رونق داد و بعد از سالها از آن نيم درهم ده هزار درهم سود حاصل شد ، روزى آن كارگر به نزد من آمد و مزد آن روز خود را طلب كرد ، من هم فقط به جهت ترس از تو ، ده هزار درهم به او تفويض كردم ، اين بار هم صخره تكانى خورد و جابجا شد . نفر سوّم گفت : خدايا تو مىدانى ، كه روزى پدر و مادرم خواب بودند ، من با ظرفى شير به نزدشان آمدم و از يك طرف نمىخواستم آنها را از خواب بيدار كنم و از طرف ديگر مىترسيدم اگر ظرف شير را آنجا بگذارم حشره‌اى در آن بيافتد ، پس همان جا ايستادم تا وقتى كه آن دو از خواب بيدار شدند و آن شير را نوشيدند ، خدايا تو مىدانى كه من اين كار را فقط بخاطر رضاى تو انجام دادم ، ناگاه صخره از هم شكافت و راه خروجى باز شد ، سپس رسول خدا ( ص ) فرمود : هر كس با خدا صادق باشد ، نجات مىيابد و ما اين روايت را در اينجا نقل كرديم ، چون بعضى از مفسّران اعتقاد دارند اهل رقيم اين سه نفر بوده‌اند . امّا راوى مورد اعتماد ( على بن ابراهيم ) مىگويد : رقيم ، نام دو لوح مسين است كه بر روى آن ماجراى اصحاب كهف و ايمان آوردن ايشان و عاقبت آنها نوشته شده بود و برخى گفته‌اند : رقيم نام واديى است كه غار اصحاب كهف در آنجا بود ، و بعضى نيز گفته‌اند رقيم نام قريه‌ايست كه آنها از آنجا خارج شده بودند .