السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

625

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

جوشان و درختان پر ميوه يك شبه خشك شده‌اند ، به هر حال احساس گرسنگى كردند و با خود گفتند : يكى از ما بايد براى خريد طعام به شهر برود و مواظب باشد كسى متوجّه او نشود ، تمليخا با پوشيدن لباس چوپان بسوى شهر رفت ، امّا هر چه بيشتر به شهر نزديك مىشد شهر را ناشناستر و راهها را ناآشناتر مىديد ، تا اينكه به دروازهء شهر رسيد و ديد با خط سبز روى پرچمى نوشته شده : ( لا إله الّا اللَّه عيسى رسول اللَّه ) و او با خود گفت : مثل اينكه خواب مىبينم ! سپس وارد بازار شد و به مرد نانوايى رسيد و از او پرسيد : اى نانوا ، نام شهر شما چيست ؟ او گفت : افسوس ، تمليخا گفت : نام پادشاه شما چيست ؟ او گفت : عبد الرحمن ، تمليخا با تعجّب سكّه‌اى به او داد و از او نان طلبيد ، نانوا از كهنگى و سنگينى سكّه تعجّب كرد ، يهودى پرسيد : يا على وزن هر درهم آن زمان چقدر بود ؟ فرمود : به اندازهء وزن ده درهم و دو سوّم درهم . لذا نانوا گفت : آيا تو گنج يافته‌اى ؟ تمليخا گفت : خير ، اين درهم رايج اين شهر بود ، وقتى من از اينجا بيرون رفتم ، مردم دقيوس را عبادت مىكردند . آنگاه نانوا دست تمليخا را گرفت و او را نزد پادشاه برد ، پادشاه از ماجرا پرسيد ، نانوا گفت : اين جوان گنج پيدا كرده ، پادشاه گفت : اى جوان نترس ، پيامبر ما عيسى ( ع ) فرمان داده كه فقط يك پنجم گنج را به عنوان ماليات برداريم ، پس خمس آن را به من بده و به سلامت برو ، تمليخا گفت : پادشاها در امر من دقّت كن ، من گنجى نيافته‌ام ، من مردى از اهل همين شهر هستم ، پادشاه گفت : آيا كسى از اهل اينجا را مىشناسى ؟ تمليخا گفت : آرى ، پادشاه گفت : نامت چيست ؟ او گفت : تمليخا ، پادشاه گفت : از اين قبيل اسامى در زمان ما وجود ندارد ، آيا تو در اين شهر خانه‌اى دارى ؟ تمليخا گفت : آرى ، همراه من بياييد تا خانه‌ام را به شما نشان دهم ، پادشاه همراه ساير مردم بدنبال او حركت كرد تا به در خانهء سابق او رسيدند ، تمليخا گفت : اينجا خانهء من است ، در زد و پير مردى كه از شدّت فرتوتى ابروهايش روى چشمانش را پوشانده بود در را باز كرد و گفت : چكار داريد ؟ پادشاه گفت : اين جوان سخنان عجيبى مىگويد ، مىپندارد اينجا خانهء اوست ، پير مرد گفت : تو كيستى ؟ تمليخا گفت : من تمليخا پسر قسطيكين هستم ، با شنيدن اين نام پير مرد به پاى او افتاد و آنها را بوسيد و گفت : به خدا قسم اين جدّ و نياى من است ، اى پادشاه آنها شش جوان خدا پرست بودند كه از ترس دقيوس