السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
600
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
ساكن آنجا بودند كه با ارتكاب معاصى و تغيير دين من نعمت مرا مبدّل كردند و كافر شدند و مانند درخت خرنوب گشتند ، پس من سوگند مىخورم كه آنها را با بلائى امتحان كنم كه دانشمندان به حيرت در افتند و هر آينه بدترين بندگانم را بر آنها مسلّط مىكنم تا آنها را بكشد و حريمشان را بشكند و خانههايشان را ويران كند و بيت المقدسى را كه به آن افتخار مىكردند ويران نموده و سنگ مقدس را مدّت صد سال ميان زبالهها بياندازد . ارميا اين مطالب را به احبار بنى اسرائيل اطلاع داد و آنها گفتند : از پروردگارت بپرس ، در اين ميان گناه فقرا و مساكين و ضعفاء چيست ؟ ارميا هفت روز ديگر روزه گرفت و سپس با اندكى طعام افطار كرد ، ولى وحى به او نرسيد ، سپس هفت روز ديگر روزه گرفت و سپس افطار كرد ولى باز هم وحى نرسيد ، مجددا هفت روز روزه گرفت ، سرانجام به او وحى رسيد : اى ارميا يا از اين امر در گذر و يا صورتت را به پشت سرت برخواهم گرداند ، به آنها بگو ، گناه آنها اين بود كه منكر را ديدند ، ولى نهى نكردند ، ارميا گفت : پروردگار آن بندهء خود را به من بنما تا من به نزد او بروم و براى خود و خانوادهام از او امان بگيرم ، خداوند فرمود : به فلان محل برو و سراغ پسرى را بگير كه از همهء جوانان همسن خود ضعيفتر و از نظر ولادت ناپاكتر است و از بدترين غذا تغذيه مىكند ، ارميا با اين نشانيها به آن شهر رفت و در آنجا پسرى درمانده و بيمار را ديد كه در ميان زباله دانى زندگى مىكند و مادرش تكههاى نان خشك را در شير خوك خيس كرده و به او مىدهد ، ارميا گفت : اگر يك نفر در دنيا باشد كه اوصافش با اوصافى كه خداوند برايم وصف نمود تطبيق كند ، همين پسر است ، پس به او نزديك شد و گفت : نام تو چيست ؟ او گفت : بخت النصر ، ارميا او را شناخت و به مداوا و معالجه او پرداخت و به او گفت : مرا مىشناسى ؟ او گفت : نه فقط مىبينم مرد صالحى هستى ، ارميا گفت : من ارميا پيامبر بنى اسرائيل هستم كه خداوند به من وحى نموده ، به زودى تو را بر بنى اسرائيل مسلّط مىسازد و تو آنها را به قتل رسانده و ايشان را نابود مىسازى ؟ جوان گفت : هنوز وقت آن نرسيده ! ارميا گفت : براى من نامهاى بنويس و به من امان بده ، آن پسر هم براى ارميا امان نوشت : از آن زمان تا مدّتى بخت النصر به كوهها مىرفت و هيزم جمع آورى مىكرد و آنها را به شهر مىبرد و مىفروخت ، و بتدريج مردم را به گرد خود جمع كرد و آنها را