السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
586
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
مبدّل شد ، جوان با خوشحالى آن جواهرات را به نزد پادشاه برد ، پادشاه متحيّر شد و همه اهل مجلس در امر اين جوان فرو ماندند و براى جواب كردن او گفتند : اينها كافى نيست ، جوان به نزد عيسى بازگشت و دوباره به آن خرابه رفتند و اين بار چندين برابر دفعهء قبلى سنگ و كلوخها به دعاى عيسى به جواهر مبدّل شد و جوان آنها را به نزد پادشاه برد . اين بار پادشاه دانست كه اين امرى خارق العاده است پس با آن جوان خلوت كرد و از او حقيقت ماجرا را جويا شد ، جوان هم ماجراى عشق سوزان خود و ديدار با عيسى ( ع ) را براى پادشاه بيان كرد ، پادشاه با شنيدن ماجرا دانست كه ميهمان آن جوان پيامبر خدا عيسى ( ع ) است ، پس به او گفت : از مهمان خود بخواه تا به اينجا بيايد و عقد ازدواج تو و دختر مرا منقعد سازد ، آنگاه جوان با شادى به نزد عيسى ( ع ) رفت و همراه عيسى و مادرش به قصر رفت و عيسى ( ع ) دختر پادشاه را به عقد او در آورد ، پادشاه هم لباس فاخرى بر جوان پوشانيد و جشن مفصّلى بر پا كرد ، فردا صبح جوان را طلبيد و با او در باره امور مختلف صحبت كرد و متوجّه كمال عقل و درايت او گرديد و چون غير از آن دختر فرزند ديگرى نداشت ، آن جوان را وليعهد و وارث ملك خويش قرار داد و به همهء خواصّ و اهل مملكت امر نمود تا با او بيعت كنند . وقتى شب دوّم رسيد ، پادشاه از دنيا رفت و جوان به جاى او بر تخت سلطنت نشست و مردم همه مطيع او گشتند ، روز سوّم عيسى ( ع ) به نزد او آمد تا با او وداع كند ، جوان گفت : اى مرد حكيم بدرستى حقوق زيادى بر گردن من دارى كه من حتّى از عهدهء انجام يكى از آنها بر نمىآيم ، امّا در قلب من مطلبى وجود دارد كه مايلم آن را برايم بازگويى ، تو توانستى در عرض دو روز مرا از خار كنى به پادشاهى برسانى ، پس چرا در بارهء خود چنين عملى نمىكنى ، و در اين حالت بسر مىبرى ؟ وقتى زياد اصرار كرد ، عيسى ( ع ) فرمود : همه امور عالم بدست خداست و همه كمالات در كسب ثواب و كرامت است و كسى كه به فانى بودن دنيا و پستى آن آگاهى داشته باشد به اين ملك زايلشدنى تمايل نمىيابد و همانا براى ما در قرب خداى متعال و معرفت و محبّت به او درجات و مراتبى است كه ابدا قابل قياس بالذّات اين دنياى فانى نيست ، جوان گفت : حال كه چنين است ، من از تو درخواست ديگرى دارم ، چرا براى خودت امر برتر و شايستهتر را برگزيدى و مرا در اين بلاى بزرگ حبّ دنيا گرفتار نمودى ؟ !