السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
542
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
وقتى فردا فرا رسيد ، سليمان عصاى خود را بدست گرفت و به بالاترين نقطهء قصر خود صعود كرد و در حالى كه به عصاى خود تكيه زده بود به ممالك خود نظر نمود و در عين حال از لذّت و شادمانى آنچه خداوند به او عطا كرده بود مسرور بود . ناگهان نگاهش به جوانى زيبا روى و خوشپوش افتاد كه از زواياى قصر به جانب او مىآمد ، وقتى نزديك شد ، سليمان گفت : چه كسى تو را به اين قصر راه داده ؟ ! من مىخواستم امروز با خود خلوت كنم ، به اجازهء چه كسى وارد شدى ؟ جوان گفت : مرا پروردگار و صاحب اين قصر به درون راه داده و به اذن او بر تو وارد شدهام ، سليمان گفت : پروردگار آن نسبت به آن از من شايستهتر است ، تو كيستى ؟ او گفت : من ملك الموت هستم ، سليمان گفت : به چه منظورى آمدهاى ؟ او گفت : براى قبض روح تو آمدهام ، سليمان گفت : آنچه را مأمور آن هستى به انجام برسان ، امروز روز شادمانى و سرور من است و خداى عزّ و جلّ ابا نمود از اينكه من سرورى غير از لقاء و ديدار او داشته باشم ، پس ملك الموت او را در حالى كه به عصا تكيه داشت قبض روح نمود . پس سليمان مدّت طولانى در حالى كه مرده بود ، به عصا تكيه زده و ايستاده بود و مردم به او نگاه مىكردند و مىپنداشتند او زنده است و از هيبت او كسى جرأت نداشت به او نزديك شود ، به زودى در بارهء او اختلاف افتاد ، بعضى گفتند : سليمان اين مدّت طولانى بدون آنكه بخورد يا بياشامد يا بخوابد يا خسته شود به عصاى خود تكيه زده ، همانا او پروردگار ماست و واجب است كه او را عبادت كنيم ! گروهى گفتند : سليمان ساحر است و در چشمان ما اين چنين جلوه كرده كه مدّتهاست به عصا تكيه زده ، در حالى كه چنين نيست . ليكن مؤمنين گفتند : سليمان بندهء خدا و پيامبر است و خداوند هرطور بخواهد امر او را تدبير مىكند . چون چنين اختلافى روى داد ، خداوند موريانه را به جانب عصاى سليمان فرستاد ، وقتى موريانه درون عصاى او را جويد ، عصا شكست و سليمان از بالاى قصر با صورت به زمين افتاد و مردم و جنّ دانستند كه او مرده است و جنّيان به اين جهت از موريانه سپاسگزار شدند و هر جا موريانهاى باشد در آنجا آب و گل هم موجود است . خداى متعال ماجراى مرگ سليمان را چنين نقل مىكند : ( وقتى كه بر سليمان حكم