السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
530
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
امّا وقتى اسبان مذكور را به قتل رساند ، خداوند ملك را از او سلب كرد و وقتى براى قضاى حاجت مىرفت ، انگشترى خود را به يكى از خدمه سپرد ، يكى از شياطين از موقعيّت استفاده كرد و خود را به صورت سليمان در آورد و خاتم را از خادم گرفت و آن را به دست خود كرد ، آن وقت همهء شياطين و جنّ و انس و طيور و وحوش مطيع او شدند ، وقتى سليمان خارج شد و انگشترى را طلب كرد ، خادم گفت : آن را به شما دادم ، سليمان متوجّه ماجرا شد و به جانب ساحل دريا رفت . امّا بنى اسرائيل از آن شيطانى كه خود را به صورت سليمان ممثّل كرده بود ، امور منكر و قبيحى ديدند ، پس به نزد مادر سليمان آمده و گفتند : آيا تازگيها امر عجيب و غريبى از او نديدهاى ؟ مادر سليمان گفت : او نيكوكارترين مردم نسبت به من بود ، امّا امروز از من نافرمانى كرد ، سپس بنى اسرائيل به نزد همسران سليمان ( ع ) رفتند و گفتند : آيا به تازگى امر عجيب و نامأنوسى از او نديدهايد ؟ آنها گفتند : سليمان ( ع ) هرگز در حالت حيض به ما نزديك نمىشد ، امّا به تازگى هنگام حيض نيز با ما نزديكى مىكند . وقتى آن شيطان مشاهده كرد كه مردم به او مشكوك شدهاند ، فرار كرد و انگشتر سليمان را در دريا افكند ، خداوند ماهيى را فرستاد تا انگشتر را ببلعد و بنى اسرائيل تا چهل روز در جستجوى سليمان ( ع ) بودند ، از آن طرف سليمان در ساحل دريا به صيادى رسيد و به او پيشنهاد كمك كرد ، بعد از صيد ، صياد يكى از ماهىهاى صيد شده را به جاى مزد به او داد و وقتى سليمان شكم ماهى را شكافت ، انگشتر خود را در آن ديد و آن را به دست كرد و همان دم همه شياطين و جنّ و انس و وحوش و طيور نزد او حاضر شدند ، سليمان بر تخت خود نشست و آن شيطان متقلّب و اعوان و انصار او را فرا خواند و همگى را در بند كرد ، بعضى را در قعر دريا و بعضى را در دل صخرهها حبس نمود و اين اعمال را به وسيلهء تسلّط بر اسماء الهى انجام مىداد و آن شياطين تا روز قيامت در عذاب و حبس هستند . وقتى سليمان از تنبيه آنها فارغ شد به نزد آصف بن برخيا وزير و كاتب خود رفت ، ( آصف كه نزد او علمى از كتاب الهى بود ) سليمان به او فرمود : عذر مردم در اطاعت از آن شيطان نادانى و جهالت آنهاست ، امّا عذر تو چيست ؟ آصف گفت : من آن شيطان و اعوان و انصارش را شناختم و ابدا چيزى براى او ننوشتم و در ستم او شريك نشدم ، امّا به شخص شما نيز دسترسى نداشتم ، حال مرا خبر ده ، چرا از