السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

500

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

داود ( ع ) حضور داشت و مدّت زيادى با سكوت در كنار داود ( ع ) نشسته بود ، ناگهان ملك الموت بر داود نازل شد و نظرى به آن جوان انداخت ، داود ( ع ) گفت : چرا به او مىنگرى ؟ ملك الموت گفت : من هفت روز ديگر روح او را در همين مكان قبض مىكنم ، داود دلش به رحم آمد و به آن جوان گفت : اى جوان آيا همسرى دارى ؟ او گفت : خير من تاكنون ازدواج نكرده‌ام ، داود دستور داد يكى از مردان سرشناس و محترم بنى اسرائيل حاضر شد ، سپس به او فرمان داد ، دختر خود را به عقد آن جوان در آورد و آنها عروسى كنند و به جوان گفت : بعد از هفت روز در آنجا حاضر شود ، جوان رفت و آن مرد سرشناس به امر داود دختر خود را به همسرى آن جوان در آورد بعد از هفت شبانه روز ، در روز هشتم جوان به نزد داود آمد ، داود ( ع ) از او پرسيد : در چه حالى ؟ او گفت : در حال خوشى و نعمت و سرورى هستم كه تاكنون چنين احساسى نداشته‌ام ، داود گفت : بنشين و جوان نشست و داود منتظر قبض روح او شد ، وقتى به طول انجاميد ، داود گفت : به نزد همسرت برو و هفت روز ديگر بيا بار دوّم هم جوان آمد ولى از ملك الموت خبرى نشد ، مجددا داود به جوان گفت : هفت روز ديگر بيايد ، اين بار ملك الموت آمد ، داود به او گفت : آيا قرار نبود كه در عرض هفت روز عمر اين جوان به پايان برسد ؟ اكنون چندين روز گذشته و تو نيامدى ، ملك الموت گفت : اى داود ، خداى تعالى به جهت رحمتى كه تو نسبت به او نمودى ، به او ترحّم كرده و اجل او را سى سال به تأخير انداخته است . از امام صادق ( ع ) نقل شده : خداى تعالى به داود وحى كرد : زنى به نام خلاده دختر اوس همنشين و قرين تو در بهشت خواهد بود ، او را به اين امر بشارت بده ، پس داود به سمت منزل او رفت و دق الباب نمود ، آن زن بيرون آمد و از مطلب داود پرسش كرد ، داود گفت : خداى متعال به من وحى كرده كه تو همنشين من در بهشت هستى ، آن زن گفت : شايد نام او با من يكى باشد ، داود گفت : خير بلكه آن زن خود تو هستى ، آن زن گفت : اى پيامبر خدا من هرگز تو را تكذيب نمىكنم ، امّا به خدا قسم من با شناختى كه از خود و عمل خود دارم ، خود را شايستهء اين اوصاف نمىدانم . داود گفت : مرا از باطن خود با خبر ساز ، آن زن گفت : هرگز بر من بلا و سختى و گرسنگى نازل نشد جز اينكه بر آن صبر كردم و از خدا نخواستم آن را بر طرف كند تا آنكه خداوند خود آن بليّه را به عافيت و وسعت مبدّل كرد ، و من خود تبديل آن را