السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

474

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

تفكّر مىكرد و يقين بسيار خوبى داشت ، و از آنجا كه به خدا علاقه‌مند بود ، خدا هم او را دوست داشت و با نعمت حكمت بر او منّت نهاد . آورده‌اند : لقمان مولايى داشت كه او را فرا خواند و به او گفت : گوسفندى را ذبح كن و بهترين عضو آن را براى من بياور ، لقمان گوسفندى را ذبح كرد و قلب و زبان آن را براى مولاى خود برد ، سپس مولا او را فرا خواند و گفت : اين بار گوسفندى را ذبح كن و بدترين اعضاى آن را براى من بياور ، اين دفعه هم لقمان گوسفند را سر بريد و قلب و زبانش را نزد ارباب خود برد ، مولاى او كه متعجّب شده بود از وى توضيح خواست ، لقمان گفت : قلب و زبان اگر نيكو و پاكيزه باشند ، بهترين چيزها هستند و اگر ناپاك و آلوده باشند ، بدترين اعضا هستند . در روايت ديگر آمده : مولاى لقمان مدّت زيادى را در محلّ قضاى حاجت گذراند ، لقمان او را ندا داد ، زياد نشستن هنگام قضاى حاجت كبد را فاسد كرده و مرض بواسير مىآورد و حرارت سر را زياد مىكند ، پس به نرمى و كوتاهى بنشين و به نرمى و آسانى برخيز . روايت شده : لقمان از سفر بازگشت و غلام خود را در راه ديد ، او گفت : پدرم چه شد ؟ غلام گفت : او مرد ، لقمان گفت : اينك خودم بايد عهده‌دار امور خود باشم ، لقمان پرسيد : همسرم چه شد ؟ غلام گفت : او مرد ، لقمان گفت : مجددا ازدواج مىكنم ! ، سپس گفت : خواهرم چه شد ؟ غلام گفت : او مرد ، لقمان گفت : ناموس من در خاك مدفون شد ، پرسيد : برادرم چه شد ؟ غلام گفت ، او هم مرد ، لقمان در اين وقت گفت : پشتم شكست ، مردم به او گفتند : چقدر صورت تو زشت است ، او گفت : آيا از نقش صورت عيب مىگيريد يا از خالق و فاعل اين نقش ؟ ! روايت شده : لقمان بر داود نبى ( ع ) وارد شد در حالى كه او مشغول ساخت زره بود ، چون خداوند آهن را براى داود مثل گل نرم كرده بود ، لقمان خواست از او پرسش كند ، امّا به جهت حكمت و مصلحت سكوت كرد ، وقتى داود بافتن زره را تمام كرد ، آن را پوشيد ، لقمان گفت : به حقّ كه لباس جنگ برازندهء توست ، سپس گفت : سكوت حكمتى است كه عمل‌كنندهء به آن اندك است ، داود گفت : الحق كه نام حكيم برازندهء توست . ( مسعودى ) مىنويسد : لقمان بردهء لقين بن حر بود و زمانى متولّد شد كه ده سال