السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

422

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

بيشتر بدهم ، به شرط آنكه صبر كنى تا پدرم بيدار شود و او صبر كرد تا پدرش بيدار شود ، وقتى پدرش بيدار شد او ماجرا را براى پدر بازگو نمود ، در اين وقت پدرش او را دعا كرد و از خدا خواست به او جزاى خير بدهد و آن گاو را نيز بواسطهء عمل نيكوكارانهء پسر به او تفويض كرد ، آنگاه رسول خدا ( ص ) فرمود : بنگريد كه نيكوكارى چه‌ها مىكند ! از ( ابن عباس ) نقل شده : در ميان بنى اسرائيل مرد صالحى بود كه داراى پسر نيكوكارى بود و گوساله‌اى نيز داشت ، آن مرد گوساله را به بيابان برد و گفت : خدايا من اين گوساله را به تو مىسپارم تا آن را براى پسرم حفظ كنى تا به سن رشد برسد ، آن مرد وفات يافت و گوساله بزرگ شد ، امّا وحشى و ناآرام بود ، كودك كه يعقوب نام داشت نيز بزرگ شد و با مادر خود بسيار مهربان بود ، او شب خود را سه بخش كرده بود ، ثلث آن را به نماز و عبادت مىگذراند ، ثلث آن را مىخوابيد و ثلث ديگر را در كنار مادر مىنشست و سر او را به دامان مىگرفت ، وقتى صبح مىشد و هيزم بر پشت خود حمل مىكرد و آن را به بازار مىبرد و مىفروخت ، سپس ثلث مالش را انفاق مىكرد و ثلث آن را خرج مىنمود و ثلث ديگر را به مادر خود مىداد . روزى مادرش به او گفت : پدرت براى تو گوساله‌اى به ارث گذاشته و آن را در بيابان به امان خدا رها كرده و خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را سوگند داده كه آن را به تو باز گرداند و از نشانه‌هاى آن اين است كه وقتى تو به او نگاه كنى ، به نظرت مىرسد كه اشعه خورشيد از پوست او مىتراود و به جهت زيبايى و خوش رنگى ، طلايى ناميده مىشود . پس يعقوب به بيابان آمد و آن گاو را در حال چرا مشاهده كرد و به او گفت : تو را به خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب سوگند مىدهم كه به نزد من بيايى ، آن وقت گاو به سرعت نزد او آمد و گردن خود را در اختيار او نهاد و مطيع و منقاد او شد ، بعد هم به اذن خدا به سخن در آمد و گفت : اى جوان كه نسبت به مادر خود مهربان هستى ، بر من سوار شو كه اين امر فقط براى تو ممكن است ، جوان گفت : مادرم چنين فرمانى به من نداده ، بلكه فرمود : گردن تو را بگيرم ، بقره گفت : تو را به خدا بنى اسرائيل سوگند مىدهم كه بر من سوار شوى كه اگر تو بر من سوار نشوى من قادر بر هيچ امرى نيستم ، امّا اگر تو را بر دوش بگيرم و تو فرمان دهى به جهت