السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

338

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

وقتى موسى بر شعيب وارد شد ، ماجراى خود را براى او گفت ، شعيب فرمود : بيم نداشته باش ، چون ديگر از شرّ آن قوم ظالم نجات يافتى ، يكى از دختران شعيب به پدر گفت : اى پدر او را اجير كن ، چون مرد بسيار قوى و امانتدارى است ، شعيب گفت : قدرت او را كه از اينكه يك تنه آب كشيد دانستى ، امّا امانتدارى او را از كجا متوجّه شدى ؟ دختر گفت : از آنجا كه او حاضر نشد پشت سر من راه برود و به من گفت : ما از سلاله‌اى هستيم كه هرگز به پشت سر زنان نظر نمىدوزيم . وقتى شعيب اين را شنيد به موسى گفت : اى موسى من اراده كرده‌ام يكى از دو دختر را به عقد ازدواج تو در بياورم به شرط آنكه تو هشت سال به من خدمت كنى كه اگر بخواهى ده سال در خدمت من باشى به خواست تو بستگى دارد ، موسى گفت : اين پيمانى ميان من و توست ، هر يك از اين مدّت را كه انتخاب كردم ، مختارم ، امّا بعد ده سال به شعيب خدمت نمود . راوى مىگويد : پرسيدم ، آيا او كه مىخواست با دختر شعيب ازدواج كند جايز بود كه چنين شرطى را بپذيرد و براى ده سال بعد قول بدهد ؟ امام ( ع ) فرمود : موسى ( ع ) مىدانست كه مىتواند به آن شرط وفا كند و زنده مىماند . به هر حال وقتى مدّت اجير بودن موسى به پايان رسيد به شعيب گفت : من ناگزيرم به وطن خود نزد مادر و خانواده‌ام باز گردم ، شما چه مالى در اختيار من مىگذاريد ؟ شعيب گفت : گوسفندان من كه در اين سال بار دار شدند هر برّه‌اى كه سياه و سفيد بود متعلّق به تو باشد ، موسى كه چنين شنيد عصاى خود را تراشيد بطورى كه رنگ آن سياه و سفيد شد و هنگام جفت‌گيرى گوسفندان آن عصا را در ميان مرتع آنها قرار داد و پوستين ابلق ( سياه و سفيد ) خود را نيز روى آن انداخت ، وقتى گوسفندان بچه‌دار شده و وضع حمل كردند ، برّهء همه آنها ابلق بود ، و لذا شعيب آنها را به او واگذار كرد ، وقتى موسى خود را آماده و مجهز ديد با همسرش قصد خروج از مدين را نمود ، هنگام خداحافظى به شعيب گفت : به من عصايى بده تا همراه من باشد ، چون همه عصاهاى انبياء سابق در نزد شعيب بود و او كه آنها را به ارث برده بود همه را در اتاقى نگهدارى مىكرد ، شعيب به موسى گفت : به داخل برو و هر كدام از اين عصاها را كه خواستى بردار ، موسى به داخل رفت ، در آنجا عصاى نوح و ابراهيم عليهما السلام روى دست او افتاد ، امّا او آن را بلند كرد و به