السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

336

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

فرعون گفت : به زودى مىفهميم ، تصميم گرفت او را آزمايش كند ، در يك دست خود يك اخگر آتش و در دست ديگر خود يك خرما قرار داد و به موسى گفت : بيا اين را بگير و بخور ، موسى دستش را به طرف خرما دراز كرد ، امّا جبرئيل آمد و دست او را به طرف اخگر و ذغال افروخته برد و او آن را به دهان برد و زبانش سوخت و گريه كرد و فرياد زد [ 1 ] آن وقت آسيه به فرعون گفت : آيا به تو نگفتم اين كودك است و تعقّلى ندارد ، سپس فرعون از او در گذشت . راوى مىگويد : از امام باقر ( ع ) سؤال كردم ، موسى چند وقت از مادرش جدا بود تا سرانجام خداوند وى را به مادرش بازگرداند ؟ فرمود : سه روز ، گفتم : يا ابن رسول اللَّه به من خبر دهيد كه آيا موسى صاحب حكم و قضا و امر و نهى بوده است ؟ فرمود ، موسى با پروردگار خود مناجات مىكرد و خواندن و نوشتن مىدانست و ميان بنى اسرائيل قضاوت مىكرد و هارون در زمان غيبت او جانشين وى بود ، پرسيدم : كداميك از آن دو زودتر وفات يافت ، فرمود : هارون بزرگتر از موسى بود و زودتر از او وفات يافت و همهء آنها در تيه از دنيا رفتند ، پرسيدم ، آيا موسى فرزندى داشت ؟ فرمود : خير ، هارون داراى فرزند بود ( شبير و شبّر ) . در ادامه فرمود : موسى در نزد فرعون با عزّت و اكرام بزرگ شد تا وقتى كه به مرد جوانى مبدّل شد و موسى هر چه با او از توحيد سخن مىگفت ، فرعون نمىپذيرفت تا اينكه قصد جان موسى را كرد ، پس موسى از قصر خارج شد و وارد شهرى از شهرهاى تحت سلطهء فرعون گشت و در آنجا مشاهده كرد كه دو مرد كه يكى از نژاد قبطى و ديگرى از بنى اسرائيل بود با يك ديگر نزاع مىكنند ، موسى در پشتيبانى از فرد بنى اسرائيلى وارد نزاع شد و ضربه‌اى به صورت مرد قبطى زد كه در اثر آن او نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم كرد ، موسى كه قصد كشتن او را نداشت در شهر متوارى گرديد و به قصر باز نگشت ، فردا مجددا آن مرد بنى اسرائيلى با فردى ديگر در حال نزاع بود ، او وقتى موسى را ديد از وى كمك خواست ، آن مرد وقتى چشمش به موسى افتاد به او گفت : آيا مىخواهى من را بكشى ؟ همانطور كه ديروز يك نفر را كشتى ؟ پس موسى ناچار شد آنها را رها كند و بگريزد ، از طرف

--> [ 1 ] گفته‌اند ، لكنت زبان موسى از همين جهت بود . ( مترجم )