السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

285

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

وقتى آن مرد بيابانى به آن محلّ رسيد ، يعقوب را صدا زد ، آن وقت مردى نابينا و زيبا و تنومند بر او ظاهر شد كه با دست خود به ديوار تكيه كرده بود ، وقتى مرد بيابانى سخنان يوسف را به يعقوب رساند ، او بر روى زمين افتاد و بيهوش شد ، وقتى به هوش آمد به مرد بيابانى گفت : آيا تو درخواستى به درگاه خدا دارى ؟ او گفت : آرى من مال زيادى دارم ، ولى دختر عمويى دارم كه از او صاحب فرزندى نشده‌ام ، از تو مىخواهم به درگاه خدا دعا كنى تا فرزندى به ما عنايت كند ، پس يعقوب براى او دعا كرد و آن مرد از همسرش صاحب چهار شكم فرزند شد كه در هر شكم دو فرزند بود . يعقوب به علم نبوّت نيز مىدانست كه يوسف زنده است و خداوند بعد از اين غيبت و فراق او را بر وى آشكار خواهد كرد ، به همين دليل به پسرانش فرمود : ( من چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد [ 1 ] ) . روايت شده كه برادران يوسف وقتى شب به نزد پدر رفتند ، با گريه و زارى پيراهن خونين يوسف را به او نشان دادند ، يعقوب ( ع ) از آنها روى گرداند و رفت و مشغول مرثيه سرايى براى يوسف شد و با خود مىگفت : اى حبيب من يوسف ، تو همان فرزندى بودى كه من تو را از تمام فرزندانم بيشتر دوست مىداشتم و من از ميان همه به تو اميد داشتم ، امّا تو را از من ربودند ، حبيب من يوسف ، تو تكيه‌گاه و پشت و پناه من بودى ، امّا تو را ربودند ، يوسف من تو همان كسى بودى كه مونس جان و آرامش روانم بودى ، تو را كجا بردند ؟ يوسف من كاش مىدانستم تو در كدام كوهها افتاده‌اى يا در كدام دريا غرق‌شده‌اى ، يوسفم اى كاش مصائبى كه به تو رسيد به من رسيده بود . ثعلبى در كتاب ( العرائس ) مىگويد : وقتى يوسف با برادرش بنيامين خلوت كرد به او گفت : نام تو چيست ؟ او گفت بنيامين ، يوسف گفت : بنيامين كيست ؟ او گفت : پسر بىمادر و داغدار ، ( چون وقتى كه او به دنيا آمد مادرش از دنيا رفت ) ، يوسف گفت : نام مادرت چه بود ؟ او گفت : راحيل دختر لبان ، پسر ناحور ، يوسف گفت : آيا تو فرزندى دارى ؟ او گفت : آرى من صاحب ده پسر هستم كه نام همهء آنها مشتق از

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 86 .