السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
279
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
قرار مىدهم ، پس آماده نزول بلا باش . در اين وقت ثمالى مىگويد : من به على بن الحسين ( ع ) عرض كردم ، فدايت شوم ، يوسف چه وقت آن رؤيا را ديد ؟ فرمود : در همان شبى كه يعقوب و فرزندانش سير خوابيدند و ذميال مؤمن گرسنه و روزه دار سر بر بالين نهاد ، لذا وقتى كه صبح يوسف آن خواب را براى پدر تعريف كرد ، با توجّه به وحيى كه از ناحيهء خداوند به او رسيده بود ، دانست كه بلايى در پيش است و به همين دليل به يوسف سفارش كرد : ( اى پسرم ، خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن ، چون من مىترسم كه برايت كيدى فراهم كنند [ 1 ] ) ، امّا يوسف آن رؤيا را براى برادرانش تعريف كرد و اوّلين بلايى كه به آل يعقوب نازل شد حسد برادران نسبت به يوسف بود ( در وقتى كه خواب او را شنيدند ) و در آن وقت حساسيّت يعقوب نسبت به يوسف شدّت يافت و ترسيد كه بلايى كه خداوند به او هشدار داده در بارهء يوسف باشد و لذا بيشتر مواظب او بود و از او مراقبت مىكرد و همين امر يعنى توجّه بيشتر و اكرامى كه يعقوب نسبت به يوسف انجام داد ، آتش حسد آنها را شعلهورتر كرد . پس ميان خود به مشورت نشستند و گفتند : ( بدرستى كه يوسف و برادرش نزد پدر محبوبتر از ما هستند ، يوسف را بكشيد يا او را به سرزمينى بفرستيد تا توجّه پدر معطوف شما شود ، پس به نزد پدرشان آمدند و گفتند : چرا ما را در بارهء يوسف امين نمىدانى ؟ يعقوب گفت : مىترسم كه گرگ او را بخورد [ 2 ] ) ، ولى يعقوب ( ع ) يوسف را به جهت ترس از نزول بلا از ديگران جدا مىكرد ، امّا قدرت خدا غالب شد و قضاى او در باره يعقوب و يوسف و برادرانش جارى گشت و يعقوب نتوانست مانع نزول بلا شود ، لذا او را به برادرانش تسليم كرد و آنها از ترس اينكه مبادا يعقوب پشيمان شود ، به سرعت به راه افتادند و يوسف را همراه بردند ، بعد از اينكه به صحرا رسيدند ، با خود گفتند : او را مىكشيم و جسدش را زير اين درختان مىاندازيم تا گرگ او را بخورد ، امّا برادر بزرگتر كه لاوى بود ، گفت : يوسف را نكشيد ، بلكه اگر مصرّ بر انجام كارى هستيد ، او را در چاهى بياندازيد ، پس تصميم گرفتند و او را در چاه انداختند و مىپنداشتند كه او در چاه غرق مىشود ، امّا وقتى
--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 5 . [ 2 ] سوره يوسف ، آيه 11 - 8 .