السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

254

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

كردند ، آنچنان شيفته جمال او گشتند كه به جاى ترنج دست خود را بريدند و گفتند : اين جز يك فرشتهء گرامى نيست ، در اين موقع زليخا گفت : ( اين همان كسى است كه شما مرا در بارهء او ملامت مىكرديد ، من با او مراوده كردم و او امتناع نمود و اگر آنچه مىخواهم انجام ندهد ، او را به زندان مىافكنم [ 1 ] ) و آن روز به شب نرسيد جز اينكه همهء آن زنان خود را به يوسف عرضه نمودند و او عفّت ورزيد و در مقام مناجات با پروردگارش عرضه داشت ، ( پروردگارا زندان براى من از آنچه مرا به آن دعوت مىكنند محبوبتر است و اگر توكيد آنها را از من بر نگردانى ، من به سوى آنها مايل مىشوم و از نادانان مىگردم ، پس پروردگارش او را اجابت كرد و كيد آنها را از او منصرف نمود [ 2 ] ) آن وقت زليخا دستور داد كه وى را زندانى كنند و چنين شد كه يوسف به زندان افتاد . در اين خصوص مىگوئيم : كودكى كه به نفع يوسف در گهواره به سخن در آمد پسر خواهر زليخا بود و سه ماه داشت و زنان مصر وقتى دست خود را بريدند ، ابدا احساس دردى نداشتند و اين حال عشق است كه وقتى بر قلب احاطه مىكند انسان ديگر متوجّه هيچ چيز نمىشود ، همانطور كه در حكايت مردى يهودى آمده است كه او براى كنيزش كه بيمار بود طعامى تهيّه مىكرد ، وقتى صداى ناله او را شنيد ، قاشقى كه با آن ديگ غذا را هم مىزد از دستش افتاد و محتويات ديگ بر روى بدنش ريخت تا آنجا كه گوشت و پوستش را سوزاند ، امّا او متوجّه نشد و امثال اين وقايع فراوان است و در مورد عشّاق افسانه‌اى شنيده‌ايد و من خود در شيراز مردى را ديدم كه راه مىرفت در حالى كه مردم با چاقو بر سينهء او مىزدند و خون از آن جارى بود ، امّا دردى احساس نمىكرد و وقتى در بارهء او پرسيدم گفتند : او معشوقى دارد كه او را از نظر او غايب نموده‌اند و از شدّت درد فراق معشوقش درد ديگرى احساس نمىكند . از امام باقر ( ع ) در تفسير اين آيه ( سپس بعد از مشاهدهء نشانه‌ها بر ايشان آشكار شد كه او را تا مدّتى زندانى كنند [ 3 ] ) ، نقل شده : نشانه‌ها همان شهادت كودك در گهواره

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 32 . [ 2 ] سوره يوسف ، آيه 34 - 33 . [ 3 ] سوره يوسف ، آيه 35 .