السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
250
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
و امّا اسامى بعضى از آنها به ترتيب سنّى : فزوتيل ، شمعون ، لاوى ، يهودا ، ريالون ، شيجر بود كه اينها مادرشان اليا دختر خاله يعقوب بود ، سپس او وفات يافت و يعقوب با خواهر او راحيل ازدواج كرد و از او يوسف و بنيامين متولّد شدند و چهار پسر ديگر از دو زن ديگرى متولّد شدند كه نام آنها زلفة و بلهته بود . اكثر مفسّران عقيده دارند كه برادران يوسف هم پيامبر بودهاند ، امّا عدّهاى گفتهاند : آنها پيامبر نبودهاند ، چون از انبياء ابدا عمل قبيح صادر نمىشود . از امام باقر ( ع ) روايت شده كه آنها پيامبر نبودهاند ، به هر جهت برادران يوسف نقشه كشيدند كه او را به قتل برسانند ، امّا يكى از آنها ابراز كرد او را نكشيد ، بلكه او را در چاهى بياندازيد تا بعضى كاروانيان بيايند و او را با خود ببرند ، و به اين جهت از پدر اجازه خواستند تا يوسف را با خود ببرند ، تا او يك روز در صحرا بازى كند و سرگرم باشد ، امّا حضرت يعقوب به جهت خوابى كه ديده بود ، ده گرگ گرسنه به يوسف حمله مىكنند و ناگهان زمين شكافته شده و يوسف در گودالى مىافتد و نيز به جهت آنكه در صحراى محل سكونت آنها گرگ زياد وجود داشت ، از رفتن يوسف ابا داشت و به آنها فرمود : ( من مىترسم كه يوسف را گرگ بخورد [ 1 ] ) و به اين ترتيب در واقع به نوعى به آنها تلقين فرمود كه براى غيبت يوسف گرگ را بهانه كنند . به همين جهت پيامبر ( ص ) فرمودهاند : هرگز دروغ را به كسى تلقين نكنيد كه در اين صورت باعث دروغ گفتن خواهيد شد ، چون همانا پسران يعقوب نمىدانستند كه گرگ انسان را مىخورد تا اينكه پدرشان اين مطلب را به آنها تلقين كرد . امّا آنها براى پدر سوگند ياد كردند كه از يوسف مراقبت مىكنند كه مواظب او هستند ، لذا يعقوب با اكراه راضى شد ، يوسف را با آنها روانه كند . گفته شده سنّ يوسف در آن زمان 16 - 12 - 9 يا 7 سال بوده است و حضرت يعقوب در آن زمان 40 سال داشته است . سرانجام برادران او را به صحرا بردند و هنگام رجعت به او گفتند : لباست را بيرون بياور ، يوسف گفت : اى برادران چرا مرا برهنه مىسازيد ؟ يكى از آنها چاقويى كشيد و به او گفت : اگر پيراهنت را در نياورى تو را مىكشم ، يوسف به ناچار پيراهنش را به
--> [ 1 ] سورهء يوسف ، آيه 13 .