السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

221

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

ترتيب زنان هم به يك ديگر مشغول شده و اكتفا كردند به اين صورت حجّت بر عليه آنها تمام شد و خداوند عزّ و جلّ جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل را به صورت جوانانى خوشرو به نزد لوط فرستاد ، لوط فرمود : چه مىخواهيد ، من تا امروز انسانى به خوشرويى و جمال شما نديده‌ام ، گفتند : سيّد و آقاى ما ، ما را به نزد بزرگ اين قوم فرستاده است ، لوط گفت : آيا آقاى شما ، به شما از عمل زشت اين قوم خبر نداده است ؟ اى پسران من ، هر آينه اين قوم مردان را به زور مىگيرند و با آنها لواط مىكنند تا آنجا كه به خونريزى دچار شوند ، آنها گفتند : سيّد ما ، به ما دستور داده كه از ميان اين قريه بگذريم ، لوط گفت : من از شما درخواستى دارم ، گفتند : چه مىخواهى ؟ گفت : همين جا منتظر باشيد تا وقتى كه هوا تاريك شود ، پس آنها نشستند ، آن وقت لوط دخترش را فرستاد تا براى آنها نان و آب و پوشش گرم بياورد ، وقتى كه دختر لوط به خانه رفت ، باران گرفت و آب در دشت جارى شد لوط گفت : برخيزيد تا آهسته به منزل برويم ، لوط آهسته از كنار ديوار شروع به رفتن كرد و ملائكه را در ميان گرفت ، آنها گفتند : سيّد ما به ما دستور داده كه از وسط قريه عبور كنيم و لوط ( ع ) به آرامى از آنها مواظبت مىكرد ، در اين موقع ابليس لعنت اللَّه عليه فرزند كوچكى را كه در دامان همسر لوط بود گرفت و او را به داخل چاه پرتاب كرد ، از داد و فرياد همسر لوط مردم در خانهء او اجتماع كردند ، وقتى نگاه آنها به آن مردان خوش سيما افتاد گفتند : اى لوط آيا تو هم همكار ما شده‌اى ؟ ! لوط گفت : اينها مهمانان من هستند مرا مفتضح نسازيد ، گفتند : اينها سه نفرند ، يكى را تو بردار و دو تا را به ما بده ، لوط در حالى كه مهمانان خود را از چنگ آنها نجات داده و به داخل خانه مىفرستاد ، گفت : اى كاش من خانواده و عشيره‌اى داشتم كه شما را مانع مىشدند و از من دفاع مىكردند ، در اين وقت آنها به در فشار آوردند و آن را شكستند و لوط را به گوشه‌اى پرتاب كردند ، لوط بسيار وحشت زده شده بود و از بيم مفتضح شدن نزد مهمانانش با خود گفت : اى كاش قوّتى داشتم يا به ركن شديدى پناه مىبردم ، در اين موقع جبرئيل گفت : نترس ، ما فرستادگان پروردگارت هستيم و آنها نمىتوانند به تو آسيبى برسانند ، آن وقت جبرئيل كفى از شن برگرفت و آن را به صورت آنها پاشيد و گفت : رويتان سياه باد ، آن وقت تمام اهل شهر كور شدند . وقتى لوط آسوده خاطر شد گفت : اى رسولان پروردگارم به چه منظورى به اينجا