السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

151

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

و پدر معيّنى نداشت ، فرا خواند و به او گفت : من به شرطى خود را تسليم تو مىكنم كه اين ناقه را ذبح كنى ، آن وقت قدار و مصدع روانه شدند و گمراهان قوم ثمود را وسوسه كرده و به گمراهى بيشتر كشاندند و هفت نفر را با خود همراه كردند و جملگى به قصد كشتن ناقه روان شدند ، بعضى گفته‌اند از وقتى كه قدار متولّد شد و رشد كرد در ميان مردمى بود كه شراب مىخوردند و يك روز كه نوبت آب خوردن شتر بود ، در جستجوى آبى بودند كه با آن شراب تهيّه كنند و آن را با شراب مخلوط نمايند ، امّا مشاهده كردند كه همهء آب شهر را ناقه خورده است و اين امر بر آنها دشوار آمد ، آن وقت قدار به آنها گفت : آيا مىخواهيد كه من آن ناقه را برايتان بكشم ؟ و همگى به اين عمل رضايت دادند . ( كعب ) مىگويد : سبب كشتن شتر صالح اين بود كه در ميان قوم ثمود زنى بود كه به او ملك مىگفتند و او سرور و پادشاه آن قوم بود ، ولى وقتى مردم به جانب صالح روى آوردند و او را رئيس خود قرار دادند ، آن زن به صالح حسد ورزيد و به زنى كه او ( قطام ) مىگفتند و معشوقهء قدار بن سالف بود و زن ديگرى به نام ( قبال ) كه معشوقه مصدع بود و آنها هر شب و روز با هم به لهو و لعب مشغول بودند ، گفت : اين بار كه قدار و مصدع به نزد شما آمدند ، از آنها متابعت نكنيد و بگوئيد ، ملكهء ما از بابت وجود صالح و ناقهء او اندوهگين است و ما تسليم شما نمىشويم ، تا وقتى كه اين ناقه را پى كنيد و به قتل برسانيد ، آن وقت قدار و مصدع و هفت نفر از يارانشان هم پيمان شدند و در كمين ناقه نشستند تا وقتى كه او از كنار آب برمىخاست او را به قتل رسانند ، قدار در پشت صخره‌اى در راه او كمين كرد و مصدع در طرف مقابل ، وقتى ناقه به طرف مصدع رفت او تيرى به ناقه پرتاب كرد كه عضلهء پاى او را شكافت ، در اين موقع عنيزه كه صاحب زيباترين دختر قوم بود به دخترش گفت : تا در برابر قدار جلوه‌گرى كند و او را بفريبد ، آنگاه قدار جرى شد و به شدّت با شمشير به ناقه زد ، و رگهاى گردن ناقه آشكار شد و شتر نعره‌اى كشيد و قدار آن رگها را قطع كرد و شتر را نحر نمود ، در اين وقت مردم خارج شدند و گوشت ناقه را ميان خود قسمت كردند و آن را پختند و خوردند ، وقتى كرّهء شتر عمل آن قوم را نسبت به مادرش مشاهده كرد با ترس و وحشت فرار كرد و از كوهى بالا رفت و نالهء حزينى سر داد كه از شنيدن او قلبهاى مردم به لرزه افتاد .