السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)
218
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)
در بسيارى از روايات اماميه آمده است بعد از آن كه ابراهيم فرزندش اسماعيل و هاجر را در مكه نهاده بسوى شام بازگشت بعدها اسماعيل با دخترى از قوم جرهم ازدواج نمود . روزى ابراهيم تصميم گرفت به ملاقات همسر و فرزندش به مكه باز گردد اما زمانى به آنجا رسيد كه هاجر روى در نقاب خاك كشيده بود . او به خانه اسماعيل آمد و از همسر او سراغ فرزندش را گرفت . همسر اسماعيل گفت كه شوهرش براى شكار به بيرون از منطقه حرم رفته است ابراهيم به وى گفت : هنگامى كه همسرت بازگشت سلام مرا به او برسان و به او بگو كه حتما سر درب خانهاش را تغيير دهد ! هنگامى كه اسماعيل از شكار بازگشت بوى آشنائى به مشامش رسيد از همسرش پرسيد آيا كسى در خانه ما بوده است و همسرش از وجود مردى با خصوصيات منحصر بفرد پرده برداشت . اسماعيل كه از رمز تغيير سر درب خانهاش آگاه بود به زودى همسرش ( حيفا ) دختر مضاض جرهمى را طلاق گفته و با زنى ديگر ازدواج نمود . در سفرى ديگر ابراهيم براى سركشى به فرزندش اسماعيل به مكه وارد گشت و چون او به شكار رفته بود به منزل عروسش سركشى نموده و از او طلب طعامى نمود آن زن نيز با گوشت و شير از ابراهيم پذيرائى نمود . اما او هرگز از مركب خويش پائين نيامد چرا كه ساره چنين خواسته بود ابراهيم سپس به نزد مقام آمده و پاى خويش را به روى آن نهاد كه اثر آن قدم هنوز بر مقام ابراهيم نمايان است . همسر اسماعيل به هنگام وداع به گرمى او را بدرقه كرد و خليل خدا از او خواست تا به فرزندش سلام و درود فرستد و به او بگويد كه سر درب منزلش بسى مقاوم و استوار است ! هنگامى كه اسماعيل از شكار به منزل بازگشت بوى پدر را حس كرد ، همسرش از وجود شخصى نيكو سيرت و خوش رايحه سخن گفت و جاى پاى آن حضرت را بر مقام ، به همسرش نشان داد . اسماعيل ( ع ) از نشانههاى موجود پى برد كه پدرش ابراهيم ( ع ) در منزل آنها بوده است . [ 1 ] پيامبر ( ص ) فرمودند : ركن و مقام دو ياقوت بهشتىاند و اگر نور آنها گرفته
--> [ 1 ] مجمع البيان - ج 1 - ص 203 و بحار - ج 12 - ص 84 .