العلامة المجلسي (مترجم :خسروى)

175

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى)

حضرت رضا عليه السّلام فرمود يا امير المؤمنين ترا به خدا سوگند مىدهم اگر خداوند پيامبر را برانگيزاند و از پشت اين تپه‌ها پيش ما بيايد و از تو دخترت را خواستگارى كند آيا تو به اين ازدواج رضا ميدهى . مأمون گفت سبحان اللَّه آيا ممكن است كسى از ازدواج با پيامبر سرباز زند . حضرت رضا عليه السّلام فرمود حالا بگو ببينم آيا براى او حلال است كه از من خواستگارى كند ؟ مأمون مختصرى بفكر فرو رفت سپس گفت به خدا شما به پيامبر اكرم از نظر خويشاوندى نزديكتريد . روايت شده سالى كه هارون الرشيد به حج رفته بود وارد مدينه شد بنى هاشم و بازماندگان مهاجر و انصار و سران مدينه بديدن او رفتند از آن جمله حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام بود هارون پيشنهاد كرد كه همه حركت كنيد برويم به زيارت پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم . هارون از جاى حركت كرد در حالى كه تكيه بدست حضرت موسى بن جعفر كرده بود كنار قبر پيامبر رفت ايستاد و گفت ( السّلام عليك يا رسول اللَّه السّلام عليك يا ابن عم ) سلام بر تو اى پيامبر عزيز سلام بر تو پسر عمو . اشاره‌اى كه به خويشاوندى خود داشت و پسر عمو گفت از نظر افتخار بود بر ساير عرب آنهائى كه حضور داشتند و خود را بر آنها از نظر نسبت با پيامبر مقدم نشان دهد . در اين موقع موسى بن جعفر عليه السّلام دست خود را از دست هارون كشيده گفت « السّلام عليك يا رسول اللَّه السّلام عليك يا ابه » سلام بر تو اى پيامبر گرام سلام بر تو بابا جان . ناگهان چهره هارون در هم شد با تمام ناراحتى كه از ظاهرش آشكار بود گفت واقعا اين انتساب يك افتخارى است . در خبر يحيى بن يعمر با حجاج است كه شعبى گفت من در شهر واسط بودم روز عيد قربان نماز عيد را با حجاج خواندم خطبه بسيار بليغى ايراد كرد