العلامة المجلسي (مترجم :عطاردى)
283
بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى)
او جامههائى در جلو خود گذاشته و آنها را مىفروخت و مىگفت : كى زيادتر مىخرد . امام عليه السّلام فرمود : هر كس مقام و قدرش را بشناسد سخنانى بر زبان جارى نمىكند كه قدر و مقامش ضايع شود ، مىدانيد داستان اين مرد چيست اين شخص مىگويد : من مانند سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار هستم در صورتى كه براى فروش متاع خود چانه مىزند . او متاع عوضى را به مشترى مىدهد و تدليس مىنمايد و جنسى را كه ارزان خريده مىخواهد گران بفروشد و به هر مشترى يك نوع از قيمت را مىگويد آيا اين شخص را مىتوان مانند سلمان و يا ابو ذر و مقداد و عمار دانست هرگز چنين نخواهد شد . خداوند اين را با آنها در يك صف قرار نخواهد داد ، او بايد بگويد : من از دوستان آل محمد عليهم السّلام هستم ، و از كسانى مىباشم كه دوستان آنها را دوست مىدارم و با دشمنان و مخالفان آنها دشمن مىباشم . امام عليه السّلام فرمود : هنگامى كه مامون على بن موسى الرضا عليهما السّلام را به ولايت عهدى خود برگزيد ، خادمش نزد آن حضرت آمد و گفت : گروهى دم در هستند و مىگويند ما از شيعيان هستيم امام فرمودند من امروز مشغول هستم آنها را بگوئيد بروند خادم گفت و آنها هم رفتند . اين جماعت روز ديگر آمدند و مانند روز قبل اذن ورود خواستند ، بار ديگر آنها را برگرداندند ، و آنها مدت دو ماه در رفت و آمد بودند و كار به جائى رسيد كه مايوس شدند و به حاجب گفتند به مولاى ما بگو ما از شيعيان پدرت هستيم ما را راه بدهيد . ما اگر بدون ملاقات شما از اين جا برويم مردم ما را شماتت مىكنند و ديگر رو نداريم به شهر و خانه خود مراجعت كنيم زيرا همواره مورد سرزنش مردم خواهيم بود ، در اين هنگام امام دستور دادند به آنها اجازه ورود داده شود آنها وارد شدند و سلام كردند و امام هم اجازه نشستن به آنها دادند ! .