العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
307
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
ديدمش تسبيح ميكرد و ميگفت : لا إله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه . و طبرانى از ام سلمه آورده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و إله و سلم در بيابان بود و ناگاه فريادى شد يا رسول اللَّه و آن حضرت رو بر گرداند و كسى را نديد باز رو برگرداند و آهوئى بسته بود و گفت : يا رسول اللَّه به من نزديك شو و نزديك او شد و فرمود چه كارى دارى ؟ گفت : من دو نوزاد در اين كوه دارم ، مرا رها كن بروم آنها را شير دهم و برگردم : فرمود : بر ميگردى ؟ گفت : خدا مرا عذاب گمركچى كند اگر برنگردم ، او را رها كرد رفت و دو نوزاد خود را شير داد و برگشت و آن حضرت او را در بند كرد . و اعرابى از خواب بيدار شد و گفت : يا رسول اللَّه نيازى دارى ؟ فرمود : آرى اين آهو را آزاد كنى ، او را آزاد كرد و او بيرون شد و ميدويد و ميگفت : اشهد ان لا إله الا اللَّه و انك رسول اللَّه . و در دلائل النبوه بيهقى ( نزديك به همين مضمون را آورده و در پايانش دارد كه ) رسول خدا صلى اللَّه عليه و إله و سلم فرمود : اگر بهائم از مرگ ميدانستند آنچه شما ميدانيد هرگز فربهى از آنها را نمىخوريد . و ارزقى در تعظيم شكار حرم بسندى آورده كه جمعى بذى طوى رسيدند و در آن فرود آمدند و ناگاه يكى از آهوهاى حرم بدانها نزديك شد و مردى از آنان يك پاى او را گرفت و رفيقانش گفتند : واى بر تو او را رها كن ، و او ميخنديد و رهايش نكرد ، و آهو خود را كشيد تا بر خود شاشيد و آنگه او را رها كرد . و نيم روز خوابيدند و يكيشان بيدار شد و ديد مارى بزرگ به شكم آن مرد پيچيده كه آن آهو را گرفته بود ، و يارانش به دو گفتند واى بر تو جنبش مكن و آن مار فرو نيامد تا او مانند آن آهو بر خود شاشيد . سپس از مجاهد روايت آورده كه در زمان جاهليت پس از قصى بن كلاب جمعى از شام براى بازرگانى به مكه آمدند ، و در ذى طوى زير سايه درختانى