العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

298

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

چون گرسنه شود عوعو كند و گرگها گرد هم آيند و با هم بايستند و هر كدام پشت داد كه برود ديگران بجهند و او را بخورند ، و چون بآدمى برخورد و از ناتوانى بترسد ، بناله زوزه كند و گرگهاى ديگر بشنوند و بيايند همه بآدمى يورش برند و در خوردن او حريص باشند و اگر آدمى يكى از آنها را به خون كشد ديگران بدان جهند و او را بدرند و آدمى را وانهند . و حاكم در مستدركش از ابى سعيد آورده كه در حرّه شبانى بود و گرگى بگوسفندى برآمد و شبان ميان او و گوسفند حائل شد و گرگ بر سر دم نشست و گفت : اى بنده خدا ميان من و روزى من كه خدا داده جدائى مىافكنى آن مرد گفت : شگفتا كه گرگم سخن گويد گرگ گفت به شگفت‌ترى گزارشت ندهم ، رسول خدا صلى اللَّه عليه و إله و سلم ميان دو حرّه مردم را باخبار گذشته آگاه مىكند . آن شبان رمه خود را در يك گوشه مدينه نهاد و نزد پيغمبر آمد و به او گزارش داد و پيغمبر نزد مردم آمد و فرمود : سوگند بدان كه جانم در دست اوست راست ميگويد . ابن عبد البر و جز او آوردند كه گرگ با سه تن از صحابه سخن گفته : رافع بن عميره ، سلمة بن اكوع و اهبان بن اوس اسلمى و از اين رو عرب گويند او بگرگ اهبان ماند ، يعنى شگفت آور است چون اهبان بن اوس نامبرده در رمه گوسفندى بود ، گرگ بر گوسفندى يورش كرد و اهبان به دو فرياد زد و او بر سر دم نشست و گفت : روزى كه خدا به من داده از من ميگيرى ، اهبان گفت از اين شگفت‌تر نديدم و نشنيدم كه گرگ سخن گويد ، گفت : از اين در شگفتى با اينكه رسول خدا صلى اللَّه عليه و إله و سلم ميان اين نخله‌ها و اشاره بمدينه كرد از آنچه بوده و باشد باز گويد و بسوى خدا خواند و پرستش او و از او نپذيرند ؟ گفت : آمدم نزد پيغمبر و بوى گزارش دادم و مسلمان شدم و پيغمبر فرمود آن را بمردم بازگو ، عبد اللَّه بن ابى داود سيستانى حافظ گفته : اهبان را سخن گوى با گرگ ، ميگفتند و فرزندانش را سخن گو زاده گرگ و محمّد بن اشعث خزاعى از فرزندانش است