العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

284

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

و نزديك شد خود را بكشد شاه از آن در شگفت شد و فرمود : تا او را آزاد كردند و نزد شاه دويد كه لقمه برداشته بود تا از آن خوراك زهرناك بخورد و جست و بدست او زد و لقمه را پراند و شاه در خشم شد و خواست با تبرى كه در كنارش بود او را بزند و سگ سر در آن ظرف زهرناك كرد و نوشيد و بپهلو غلطيد و گوشتش ريخت و از هم پاشيد . و شاه در شگفت شد و از دخترك توضيح خواست و او به اشاره حال مار را بيان كرد تا پادشاه مطلب را فهميد و فرمود : آن خوراك را ريختند و طباخ را تاديب كرد براى آنكه سر ظرف را باز گذاشته بود ، و گفت : سگ را به خاك سپردند و گنبد بر او ساختند و آنچه را ديدى نوشتند ، گفته ، اين غريبتر حكايت است . و در كتاب النشور است از ابى عثمان مدينى كه در بغداد مردى بود سگ باز و روزى براى نيازى بيرون شد و سگى كه ميان سگهايش ويژه او بود بدنبالش رفت و او را برگردانيد و برنگشت و او را رها كرد و رفت ميان دشمنانش و به او كه آماده نبود برخوردند و او را در برابر سگش گرفتند و به خانه بردند و سگ با آنها رفت و آن مرد را كشتند و بچاهى انداختند و سرش را بستند و سگ را زدند و بيرون كردند و راندند و او شتابان به خانه صاحبش رفت و پارس كرد و به او اعتناء نكردند . و مادر آن مرد پسرش را نيافت و دانست تلف شده و برايش ماتم بر پا كرد و سگها را راند ولى آن سگ بر در خانه ماند و نرفت و يك روز يكى از كشنده‌هاى صاحبش از در خانه گذر كرد و سگ او را ديد و به او جهيد و ساقهايش را خراشيد و بدندان گرفت و به او چسبيد و رهگذران هر چه كوشيدند نتوانستند او را رها كنند و شيون بزرگى از مردم برخاست و پاسبانى آمد و گفت اين سگ به دو نچسبيده جز براى داستانى كه با او دارد و شايد به او زخمى زده . و مادر جوان كشته سخن را شنيد بيرون آمد و ديد سگ به او چسبيده و چون در او انديشيد بيادش آمد كه يكى از دشمنان پسرش بوده و او را تعقيب ميكرده و بدلش افتاد كه او پسرش را كشته و به او چسبيد و او را نزد الراضى باللَّه برد و دعوى