العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
250
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
و آنگه پيشخدمت گفت : امير المؤمنين را پذيرا باش ، آن مرد گفت : تو را به خدا مرا نزد او مبر ، گفت : چاره نيست ، و چون برابر مأمونش آورد آنچه را نوشته بود بمأمون گزارش داد . مأمون به او گفت : واى بر تو چه تو را بدين كار واداشته ؟ گفت : بر تو نهان نيست آنچه در كاخ تو است از گنجينههاى زر و سيم و زيورها و جامههاى خوب و خوراك و نوشابه و ظروف و كالا و كنيزان و خدمتكاران و جز آن از آنچه زبانم از وصف آن كوتاه است و فهم من از آن درمانده است . راستش اى امير المؤمنين من اكنون كه بر آن گذر كردم در نهايت گرسنگى و بينوائى بودم و در كار خود بانديشه شدم و با خود گفتم : اين كاخ آباد و بلنديست و من گرسنهام ، و سودى در آن ندارم ، و اگر ويرانه بود و بدان گذر ميكردم يك سنگى يا چوبى يا ميخى بدست مىآوردم كه آن را بفروشم و از بهايش قوتى بخرم آيا امير المؤمنين نميداند آنچه را شاعر سروده : گر نباشد مرد را در دولت مرد دگر * بهره و حظى زوالش را نمايد آرزو اين نباشد از براى بغض ما با آن ولى * از اميد ديگران خواهد كه برگردد از او مأمون گفت : اى غلام هزار اشرفى طلا به او بده ، سپس به او گفت : هر سال تا كاخ ما بوجود اهلش آباد است همين بخشش را دارى .