العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
187
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
كفشهايش را نپوشد تا آنها را بتكاند ( حياة الحيوان 2 : 119 - 121 ) از خوى هر كلاغى است كه جفت شدن با مادهاش را نهان كند و روبرو ماده را گايد و ديگر به دو باز نگردد از بيوفائى و ماده 4 - 5 تخم نهد ، و چون جوجهها از تخم درآيند آنها را دور كند چون بسيار زشتند ، تن خرد ، سر گنده نوك لخت و اندام ناجور دارند ، و پدر و مادر از جوجهها گريزان شوند و آنها را وانهند و خدا از مگس و پشه كه در لانه آنها است خوراك بدانها دهد تا نيرو گيرند و پر درآرند و پدر و مادر بر سر آنها آيند ، ماده روى تخم خوابد و نر خوراكش آرد . و از خوى او است كه شكار نكند و اگر مردارى يابد بخورد و گر نه از گرسنگى بميرد يا خاكروبه خورد مانند پرندههاى خرد ، و پر حذر است و پر نفرت ، و غدّاف با جغد بجنگد و تخمش را بربايد و بخورد و از كار شگفتش اينست كه چون آدمى خواهد جوجهاش را بگيرد ماده و نر هر دو با چنگال خود سنگ برگيرند و در فضا بچرخند و بر او سنگ پرانند و ميخواهند او را جلو گيرند . و عرب بكلاغ فال بد زند و غراب البين سياه سفيد باشد و صاحب مجالسه گفته : اين نامش براى آنست كه نوح عليه السّلام او را روانه كرد تا از آب بررسى كند و رفت و برنگشت و از اين رويش شوم شمارند ، ابن قتيبه گفته براى همين هم او را فاسق ناميدند . گفتند : چون كلاغ دو بار بنگ كند بد باشد و اگر سه بار خوب باشد به شماره حروف و شيوه ابن عباس بود كه چون كلاغ بنگ ميكرد ميگفت : بار خدايا جز فال تو فالى نيست و جز خير تو خيرى نه ، و نيست معبود حقى جز تو . و گفتند : كلاغ به اندازه نوكش زير زمين را بيند و روايت است كه قابيل برادرش هابيل را كشت و او را برد تا بو گرفت و ندانست با او چه كند و خدا دو كلاغ فرستاد و يكى ديگرى را كشت وانگه با منقارش زمين را كاويد و او را زير خاك كرد و قابيل از او پيروى كرد ، و چون آدم از مكه برگشت گفت : هابيل كجا است ؟