العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
66
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
و فرمود : تو را چيست ؟ خدايت زشت كناد چه شتابى دارى ؟ مانند پرنده سرعت داشت گفتم : اين چيست قربانت ؟ فرمود : عثم پيك پريانست ، هشام اكنون مرده و او ميپرد تا خبر مرگش را بهر شهرى برساند ، در كافى ( ج 6 ص 553 فروع ) مانندش آمده . 42 - در مناقب ابن شهر آشوب است كه امام پنجم عليه السّلام فرمود : ابو خالد كابلى روزگارى از عمرش را در خدمت امام چهارم گذراند ، و به او ناليد از اشتياق به پدر و مادرش ، فرمود : اى ابو خالد فردا مردى از شام آيد كه درجه و مال فراوان دارد و بدخترش از اهل زمين پيشامدى رخ داده ، و دنبال پزشكى هستند كه او را درمان كند ، چون شنيدى آمده نزدش برو و بگو من او را درمان كنم بمزدى برابر ديه او كه 10 هزار درهم است ، و بدانها دلگرم مشو كه آنچه جوئى به تو خواهند داد . فردا بامداد آن مرد و همراهانش آمدند ، از بزرگان اهل شام بود در جاه و مال گفت : پزشكى نيست كه دختر اين مرد را درمان كند ؟ ابو خالد گفت من او را در برابر 10 هزار درهم درمان كنم و اگر بپردازيد شرط ميكنم كه ديگر درد او برنگردد و با او قرار كردند 10 هزار درهمش بدهند و او نزد امام عليه السّلام آمد و گزارش داد فرمود : من ميدانم با تو نامردى كنند و به تو نپردازند ، اى ابو خالد برو و گوش چپ آن دختر را بگير و بگو : اى خبيث على بن الحسين به تو فرمايد از اين دختر بيرون شو و به دو برنگرد ، ابو خالد فرمان را انجام داد و او هم برون رفت و دخترك به هوش آمد و ابو خالد وجه قرار درخواست كرد و به او ندادند و اندوهگين برگشت ، امامش فرمود : چرا غمگينت بينم ، مگرت نگفتم با تو نامردى كنند آنها را وانه كه البته به تو مراجعه كنند ، و چون تو را ديدار كردند بگو : من او را درمان نكنم تا مال را بدست على بن الحسين بسپاريد . و برگشتند نزد ابى خالد و درخواست درمان كردند و او هم گفت : من درمانش نكنم تا وجه را بدست على بن الحسين عليه السّلام بسپاريد كه مورد اعتماد من و شما است ، و پذيرفتند و پول را بدست امام عليه السّلام سپردند ، و ابو خالد نزد دختر آمد و گوش چپش را گرفت و گفت : اى خبيث ، على بن الحسين عليه السّلام فرمايد : از اين دختر برون