العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

237

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » تا آخر آيه 33 - الرحمن » و چون به مكه رسيد آنچه شنيده بود بكفار قريش گزارش داد ، گفتند تو از دين خود بدر آمدى اى ابا كلاب اين سخن را محمّد پندارد كه بر او نازل شده ، گفت به خدا من و همراهانم آن را شنيديم سپس مسلمان شد و خوب مسلمانى شد و بمدينه كوچ كرد ، و در آنجا مسجدى ساخت كه بنام او معروف است . و از شافعى نقل شده كه هر مسلمانى بگويد پرى را ديده گواهى او را نپذيريم چون خدا تعالى فرمايد « راستى او و تيره‌اش بينند شما را از آنجا كه آنها را نبينيد » جز اينكه مدعى آن پيغمبر باشد ، و ابن سعد طبرانى ، حافظ و ابو موسى و جز او ، عمرو بن جابر جنى را از صحابه شمردند و بسندهاى خود از صفوان بن معطل سلمى روايت كردند كه گفت براى حج بيرون شديم و چون به عرج رسيديم ناگاه مارى ديديم پريشانست و درنگى نشد كه مرد ، و يكى از ما پارچه‌اى درآورد و آن را در آن پيچيد و برايش گودالى كند و آن را به خاك سپرد و ما به مكه آمديم و در مسجد الحرام مردى نزد ما آمد و گفت : كدامتان عمرو بن جابر را به خاك سپرديد ؟ گفتيم : او را نشناسيم ، گفت : كدام شما آن مار را به خاك سپرد ، گفتند : اين ، گفت خدايت جزاى خير دهاد او آخرين نه تنى بود از پريان كه از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قرآن شنيده بودند ، و حاكم هم در مستدرك همچنانش روايت كرده . و از يك تابعى حكايت است كه مارى در چادرش در آمد كه از تشنگى له‌له ميزد و او را آب داد و آنگه مرد و او را به خاك سپرد و شب نزد او كسى آمده و به او سلام كرد و تشكر كرد و گفت : اين مار مرد خوبى بود از پريان نصيبين بنام زوبعه . گفته : در فضائل عمر بن عبد العزيز بما رسيده كه در بيابانى ميرفت و بمار مرده‌اى برخورد و آن را با زيادى عبايش كفن كرد و به خاك سپرد و ناگاه كسى ميگفت : اى سرق ، گواهم كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم شنيدم به تو ميفرمود : تو در