الشيخ البهائي العاملي (مترجم: على بن طيفور بسطامى)

102

منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح (فارسى)

فعل محذوف ، يعنى « دور مىگردانم پروردگار خود را از امورى كه نسبت آن متضمّن نقص باشد ، و حال آنكه من متلبّسم به حمد و ستايش او بر توفيقى كه به من داده است در آنكه او را به دورى از جميع عيبها و نقصها صفت كنم ، و بر قابليّت و اهليّتى كه به من ارزانى داشته است تا عبادت و طاعت او را شايسته باشم » چنان كه گذشت . يا حرف عطف است به تقدير فعل ، كه جملهء مذكور معطوف باشد بر فعل مقدّر ، و تقدير كلام چنين باشد كه : انزّهه تنزيها و استعين بحمده ، يعنى « تنزيه او مىكنم و يارى مىجويم به حمد و ستايش او در آن ، يا در قيام به عبادت او » . و گويا مصلّى چون نسبت تسبيح و تنزيه پروردگار به خود داده است گمان برده كه شايد نفس او را عجبى و گمان زيادتى رتبه بهم رسيده باشد از ارتكاب اين چنين فعل بزرگى و اقدام به اين چنين امر عظيمى ، و خواسته است آن را از نفس خود زايل سازد ، ملحق ساخته است جملهء حالى يا جملهء عاطفه را به آن جمله ، كنايه از آنكه اين كار به توفيق و اعانت او شده است نه به اقتدار و قوّت من ، چنانچه مفسّرين در تفسير آيهء كريمهء إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ كه بعد از حمد و توصيف پروردگار به صيغهء غيبت به صيغهء خطاب واقع شده است برين وجه نگشته ( كذا ) گفته‌اند - و اللَّه أعلم » . و « سمع » در سمع اللَّه لمن حمده متعدّى شده است به « لام » با وجودى كه متعدى به نفس است به واسطهء آنكه تضمين شده است درو معنى استجابت يا شكر يا اصغاء كه عبارت از گوش انداختن است در آن مجازا ، اى : سمع اللَّه مستجيبا او شاكرا او مصغيا لمن حمده . و به آن اعتبار متعدى به « لام » شده و الّا قياس آنست كه متعدى بنفس باشد . و سزاوار آنست كه مصلّى به اين ذكر قصد دعا كند نه قصد مجرّد ستايش و ثنا ، چنانچه در كتاب « حبل المتين » اشاره به آن كرده شده است . و « شخص » - بفتح خاء نقطه دار - فهو شاخص ، عرب گاهى مىگويد