الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
94
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
و از جويريّه بنت اسماء است كه سه برادر او در غزوهء ششتر حاضر بودند و به شهادت رسيدند و به مادر آنها آگاهى دادند . پرسيد : آيا بر حملهء خصم مقتول شدند يا در فرار از دشمن ؟ گفتند : به حملهء بر خصم به درجهء شهادت رسيدهاند . گفت : « الحمد لله نالوا و الله الفوز و احاطوا الذمار ، بنفسى هم و ابى و امى » حمد خداى را و به خداى قسم كه به رستگارى رسيدهاند و حفظ حوزهء دين و بيضهء اسلام نمودهاند . جان خودم و پدرم و مادرم فداى آنها باد ! و آهى بر نياورد و اشكى از ديده فرو نريخت . و از ابى قدامة الشامى است كه گفت در بعضى از غزوات ، امير جيش بودم و به يكى از بلاد وارد شده ، مجلسى كردم و مردم را ترغيب به جهاد نمودم ، ( و ) چون مجلس به پايان رسيد ، برخاستم و سوار شدم و روى به منزل خود نهادم . در راه زنى جميله مرا آواز داد . گذشتم و جوابى باز ندادم . گفت : صالحان نه چنينند كه اجابت مسئول نكنند . اسب را نگاه داشتم و نزد من آمد و رقعه و پارچهاى به من داد و گريست و از من در گذشت . رقعه را گشودم ، ديدم نوشته است كه تو ما را به سوى جهاد خواندى و به ثوابش ترغيب نمودى و مرا قدرت و تمكن نيست ، پس بهتر چيز را كه در خود يافتم ، از خويشتن بريدم و دو گيسوى من است و به سوى تو فرستادم كه در راه خداى و جهاد با اعدا ، پايبند اسب خود قرار دهى و خداى تعالى مرا ثواب و آمرزش بخشد . چون صبح روز قتال شد ، جوانى در ميان دو صف به نظرم در آمد كه بىخود و زره ، با دليرى تمام ايستاده بود . نزديك او رفتم و گفتم : اى جوان ! تو ساده و پياده و طريق حرب و آداب طعن و ضرب نمىدانى و مع هذا زره و خود در بر و سر ندارى و مىترسم سواران بجنبند و پايمال سمّ مراكب شوى . به كنار آى و در اين مقام مپاى . گفت . مرا امر به رجوع مىكنى و خداى تعالى فرموده است : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ . « 1 » : « اى كسانى كه ايمان به خداى و رسول آوردهايد ، چون ملاقات كنيد كافران را كه احتشاد كرده و روى به شما آوردهاند ، پشت به آنها نكنيد . » و آيه كريمه را تا به آخر تلاوت نمود . پس او را بر شترى سفيد موى سوار كردم . گفت : اى ابو قدامه ! سه چوبه تير ، مرا به وام ده . گفتم : آيا در چنين وقتى از من تير به
--> ( 1 ) الانفال / 15 .