الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)

86

مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)

پرسيد : پسرم چگونه است ؟ ام سليم كه مادر پسر بود گفت : اينك آرام شد و خوابش ربوده است . آن گاه غذا خوردند و خفت و خيزى بسزا كردند و چون فراغت يافتند ، ام سليم با ابو طلحه گفت : فرزندت وفات يافته است . پس به تجهيز او پرداختند . و چون صبح شد ابو طلحه خدمت پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - رسيد و ماجرا را به عرض آن حضرت رساند . فرمود : آيا ديشب عروسى كرديد ؟ عرض كرد : آرى . فرمود : « اللهم بارك لهما » « خداوندا براى اين مرد و زوجه‌اش بركت ارزانى دار » پس ام سليم پسرى زاييد و به ابو طلحه گفت او را خدمت پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - برد ، و چند دانه خرما به او همراه كرد . پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرمود : آيا چيزى با او هست ؟ ابو طلحه عرض كرد : خرما همراه دارم . آن حضرت گرفت و قدرى را خاييد و به دهان كودك نهاد و انگشتان مبارك به زير گلوى او آشنا نمود و او را عبد الله ناميد . « 1 » مردى از انصار گفته است هفت پسر ديدم كه قرآن تلاوت مىنمودند يعنى همه اولاد عبد الله مولود بودند . « 2 » و در روايت ديگر است كه ابو طلحه پسرى از ام سليم داشت و وفات نمود و ابو - طلحه در خانه نبود . ام سليم به اهل خانه سپرد كه شما به شوهر من خبر مرگ فرزند او را البته نرسانيد و به من واگذاريد . چون ابو طلحه به خانه بازگشت ، ام سليم غذاى شام براى او حاضر كرد و نشستند و خوردند و پس از آن براى شوهر زياده از ساير اوقات خود سازى كرد و با او دست بازى نمود و مهرش را بجنبانيد و ميل او را تمكين داد و نرم نرمك صحبت كرد كه آيا ديده‌اى قومى را كه عاريتى از خانهء همسايه گرفته باشند و صاحب وديعه طلب نمايد و به او باز ندهند ؟ گفت : بايد باز دهند و ردّ امانت نمايند . « و العوارى حقها ان تستردّ « 3 » « گفت : اگر چنين است بر فرزند خود صبر و احتساب كن و بر شكيبايى در مصيبت او از خداى عزّ و جلّ اجر و ثواب خواه . ابو طلحه اظهار خشم كرد و گفت : مرا به غفلت افكندى تا آلوده شدم و اينك خبر مرگ فرزند را به من مىدهى ؟ « 4 »

--> ( 1 ) بخارى آن را در صحيح خود 7 : 109 و مسلم در صحيح خود 3 : 1689 با تفاوت اندكى در الفاظ آن آورده‌اند ؛ همچنين محمد بن على العلوى آن را در كتاب خود التعازى : 25 آورده است . ( 2 ) صحيح البخارى 2 : 104 . ( 3 ) حق عاريه‌ها آن است كه بازگردانده شوند . ( 4 ) صحيح مسلم 4 : 1909 .