الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
153
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
روى او نديدى . زن وفات يافت و به سراى جاودانى شتافت و فقيه از مرگ او ملول شد و از مردم خمول « 1 » گرفت ؛ در خلوتى نشست و در بر روى آشنا و بيگانه بست . زنى از بنى اسرائيل بر حال او وقوف يافته به در صومعهء او رفت و گفت : مرا با او حاجتى است و فتوايى از او مىخواهم و به پيغام تمام نمىشود . بر در نشست تا فقيه را خبر كردند و اجازت داد كه زن بر او در آيد ، زن در آمد و گفت : سؤالى دارم و فتوايى مىخواهم . گفت : سؤال كن . زن گفت : من از همسايه زيورى گرانبها مدتى است ستدهام و همواره خود را به آن مىآرايم و خاطر به آن سپرده ، زن همسايه كسى فرستاده و رد عاريت خواسته است و مرا دل نمىدهد كه بازگردانم . گفت : حق اوست كه رد كنى و ذمّت خود را برى نمايى . زن گفت : خدايت رحمت كناد ! آيا افسوس مىخورى بر آنچه خدايت به عاريت داد و عاريت خود از تو استر داد نمود و او سزاوارتر به آن بود ؟ فقيه تأمل نمود و ملتفت شد و صبر را بر خود گماشت و خدايش به آن منفعت بخشيد . « 2 » و از ابى درداء است كه حضرت سليمان بن داود - على نبينا و عليهما السلام - را فرزندى بود و او را سخت دوست مىداشت . اجلش در رسيد و رخت اقامت دار فانى بر بست و آن حضرت از فوت او سخت در غم نشست . خداى تعالى دو ملك در صورت دو انسان به سوى آن حضرت فرستاد . فرمود : شما كيانيد ؟ گفتند : دو خصم هستيم و بر يك ديگر دعوى داريم . فرمود : در منزلت خصومت قرار گيريد . نشستند و يكى از آنها گفت : من زراعتى كرده بودم و اين مرد آمد و زرع مرا فاسد نمود . آن حضرت از خصم او پرسيد كه چه جواب دارى ؟ گفت : خدايت صلاح ارزانى دارد . زراعت را در گذرگاه عام كرده بود و من از آن گذشتم و به راست و چپ نگران بودم و زراعت او پايمال و فاسد شد . به مدعى فرمود : تو را چه بر آن داشت كه در خط راه زراعت كنى ؟ آيا ندانستى كه خط راه محل عبور مردمان است و ناچارند كه بگذرند و كشت تو ضايع خواهد شد ؟ يكى از دو ملك گفت : اى سليمان آيا نمىدانستى كه مرگ راه مردم است و مردم بناچار در راه خود مىروند ؟ از اين سخن ، كشف مقصود بر آن حضرت شد و پس از آن بر فرزند جزع ننمود و صبر و رضا بر مقتضاى قضا پيش گرفت . « 3 »
--> ( 1 ) خمول : بىسر و صدا شدن ، گمنام شدن . ( 2 ) موطّأ 1 : 237 ، بحار الانوار 82 : 154 . ( 3 ) بحار الانوار 82 : 154 .