الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
114
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
تمام مراد و هواى او در رضاى محبوب اوست و اين مقام مشهود است نسبت به دوستى مردم كه بعضى از آنها به بعضى ، محبت حاصل كنند و به عمر او دل نهد و چه بسيار واصفان كه در نظم و نثر خود ، اين حالت را وصف كرده و كتابها نمودهاند و جز حالت صورت ظاهر ، به چشم معنى و مقصدى ديگر در او نيست و نيست اين زيبايى و جمال مگر پوستى بر گوشت كشيده و خونى كه مشحون است به پليديها كه بدايتش از نطفهء گنديده و نهايتش جيفهء متعفّن گرديده است و در بين اين احوال عذره « 1 » و اخباث را حمّال است و ديدهء چنين جمالى خسيس ، ديدهء خسيسى است كه چه بسيار كه غلط بيند و بسا كه خرد را بزرگ و بزرگ را خرد نمايش دهد ، و زشت را زيبا شناسد و حصير را ديبا نگرد . پس چون انسان ، تصوير چنين استيلاى محبتى را نمايد ، از كجا محال است محبت جمالى ابدى و لا يزال كه نهايتى براى كمال او نيست و به ديدهء بصيرتى درك مىشود كه شبهه و غلط بر ندارد و مرگ و فنا بر آن پى نسپارد ؛ بلكه پس از مرگ زنده و باقى ماند و با رحمت خداى عز و جل به سرور و مشتاقى ديدار و تلاقى نمايد ، به رزق الهى مسرور شود و به سعى شراب طهور رسد ؛ بلكه مرگش مزيد تنبه و استكشاف است و مايهء رحمت و استعطاف . و اين امرى است از حيث اعتبار روشن و آشكار ، و خواهى يافت از آثارى كه وارد شده است از احوال محبّان و اقوال ايشان كه پارهاى از آنها مىآيد و زنگ شبهه از صفحهء خاطر مىزدايد ( ان شاء الله ) و اين درجه ، درجهء مقربان است . سيّم ، اين است كه احساس الم نكند و اسباب الم بر او جارى شود و پرواى آن نداشته باشد و جراحتى به او رسد و دردش را درنيابد و مثلش چون مرد مجاهد است كه رزم آزمايد و در حال خوف يا غضب و حمله يا هرب ، زخمى به او رسد و احساس آن نكند تا جريان خون او را به جراحت رهنمون گردد . و بسا كه مردى شتاب زده در پى كارى رود و بپاى او خارى رود و به واسطهء اشتغال خاطر ، دردش را درك ننمايد و شايد فصدش كند يا سرش را بتراشند و نشتر حجام ، كند باشد يا تيغ حلّاق « 2 » تند نباشد و اگر دلش متوجه امرى از معظمات امور است ، ابدا ملتفت نمىشود ؛ زيرا كه دل هر گاه به مهمى ، مستغرق و مشتغل گرديد ، غير از آن را ترك مىكند و آنچه را بر تن رسد ، درك نمىنمايد و نظاير اين حال در امور اهل دنيا كه دل بر كارى نهند و تن به مخاطرهاى دهند
--> ( 1 ) عذره : مدفوع حيوان . ( 2 ) حلّاق : كسى كه موى سر و ريش ديگران را مىتراشد .