الشهيد الثاني (مترجم: مخبر دزفولى)

109

مسكن الفؤاد (ارمغان شهيد) (فارسى)

در بنى اسرائيل مردى عالم و فقيه و مجتهد زنى داشت كه خيلى به او علاقه‌مند بود . اتفاقا زن از دنيا رفت . مرد عالم فقيه بىنهايت در فوتش محزون گرديد ، به طورى كه در به روى خود بست و كسى را به ملاقات نمىپذيرفت . زنى از بنى اسرائيل جريان را فهميد . آمد در خانه او و گفت : مسأله‌اى دارم و بايد خودم از او سؤال كنم . مردم متفرق شدند . زن ماند و اجازه ورود خواست اجازه‌اش دادند . بعد به عالم گفت : من از تو سؤالى دارم كه بايد از خود شما سؤال كنم . وى گفت : سؤال كن زن گفت : همسايه‌اى دارم ، از زر و زيور آلات او به امانت گرفته و پوشيده‌ام . حالا آنها را مطالبه مىكند . به او بدهم يا خير ؟ عالم در جواب گفت حتما بايد به صاحبش رد كنى . زن گفت : مدتى اينها نزد من بوده‌اند . عالم گفت : او ، اولى و احق است كه امانتش را رد كنى . زن گفت آيا تو متأسفى كه امانت خدا را به او رد كنى ؟ همين تذكر سبب تسكين مرد عالم گرديد . ابى درداء گويد : حضرت سليمان فرزندى داشت ، كه خيلى او را دوست مىداشت . فرزندش از دنيا رفت . بسيار محزون گرديد . خداى تعالى دو ملك به صورت بشر نزدش فرستاد و سليمان از ايشان پرسيد : براى چه كار آمده‌ايد ؟ گفتند : اختلافى داريم آمده‌ايم كه بين ما قضاوت كنى . حضرت فرمود : بنشينيد و مطلب را بيان كنيد . يكى از ايشان گفت : من زراعتى كاشته‌ام و اين شخص آن را خراب كرده است . سليمان از دومى پرسيد : چه مىگوئى ؟ دومى گفت : اين شخص زراعتى كاشته در وسط جاده و راه مردم ، لذا پايمال شده است . سليمان از او پرسيد : چرا زراعت در ميان وسط جاده كاشته‌اى ؟ آيا ندانستى اين راه است ، و مردم بايد از اين راه بگذرند ؟ فورى يكى از دو ملك متوجه سليمان شد و گفت : آيا نمىدانى كه مرگ راه است و تو در راه مرگ كشت نموده‌اى ؟ يا دنيا گذرگاه است ؟ همين سبب توجه حضرت سليمان گرديد و حزن او بر طرف شد . 6 - طبرانى روايت مىكند كه از مسلمانان زمان پيغمبر اكرم پدر و مادرى زمين‌گير بودند ، ولى پسر جوانى داشتند كه هر صبح آنها را به مسجد خدمت رسول اكرم مىبرد ، و عصر آنها را به خانه مىآورد . روزى رسول اللَّه ايشان را نديد . حال آنها را پرسيد . عرض كردند : يا رسول اللَّه ، پسرشان فوت كرده . پيغمبر اكرم ( صلّى اللَّه عليه و آله ) فرمود : اگر بنا بود كه كسى را به خاطر كسى خدا زنده نگهدارد ، هر آينه اين پسر را براى اين پدر و مادر نگه مىداشت . 7 - از بعضى زنان متدينه پارسا و پرهيزكار نقل شده است كه هر وقت مصيبتى بر ما رو آورد ، ما جهنم را به ياد مىآوريم آن مصيبت به نظر ما كوچك جلوه مىكند .