الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

71

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

نگرداند كه به او و به دين و احكامش جاهل باشند ؛ زيرا كه حكيم ، جهل مردم به خويش و انكار دين خويش را روا نمىدارد . پس فرمود - جلّ ثناؤه - كه : « أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ » « 1 » و فرموده : « بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ » « 2 » . پس اهل صحت و سلامت ، محصور شدند به امر و نهى و مأمور شدند به گفتار حق ، و ايشان را رخصت نداد در ايستادن بر جهل ، و ايشان را امر فرمود به سؤال كردن و طلب دانش در دين نمودن ، و فرمود : « فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » « 3 » . و فرموده است : « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » « 4 » . پس اگر اهل صحت و سلامت را مىرسيد كه ايستادگى بر سر جهل داشته باشند ، هر آينه ايشان را امر به سؤال نمىفرمود ، و احتياجى به سوى فرستادن پيغمبران با كتاب‌ها و آداب نبود . و در اين هنگام به منزلهء چهارپايان بودند و با اهل ضرر و آفت فرقى نداشتند ، و اگر چنين مىبودند ، يك چشم بر هم زدن باقى نمىماندند ، و چون بقاى ايشان جائز نبود مگر به ادب و تعليم گرفتن ، ثابت شد آن‌كه چاره نيست از براى هر كه خلقتش درست و آلت تكليفش تمام باشد ، از كسى كه مؤدب و دليل و مشير و آمر و ناهى از او باشد ، و ناچار است از ادب و تعليم و سؤال و مسئلت . پس سزاوارتر چيزى كه عاقل ، آن را اقتباس كند و شخص ديندار صاحب فكر زيرك ، آن را طلبد و صاحب توفيق به صواب رسيده به جهت آن كوشش نمايد ، علم به دين و معرفت آن چيرى است كه خدا خلق خويش را به آن طلب عبادت و بندگى نموده ، از : توحيد و شرائع احكام و امر و نهى و زواجر و آداب او ؛ زيرا كه حجت ثابت است و تكليف لازم و عمر اندك و تأخير كردن مقبول نيست ، و خداى - جل ذكره - شرط فرموده در آنچه خلق خود را به آن خواهش پرستش نموده آن‌كه : همهء واجبات او را با علم و يقين و بصيرت به جا آورند تا آن‌كه آنها را به جا مىآورد در نزد پروردگارش ستوده و محمود باشد ، و مستوجب ثواب و جزاى بزرگ گردد ؛ زيرا آن‌كه چيزى را به جا مىآورد بدون علم و بصيرت ، نمىداند كه چه به جا مىآورد و آن را از براى كه به جا مىآورد . و هر گاه جاهل باشد اعتمادى بر آنچه آن را به جا آورده ، ندارد و صاحب تصديق نيست ؛ زيرا كه مصدق ، مصدق نمىباشد تا عارف باشد به آنچه به آن تصديق نموده است ؛ چه صاحب شك را رغبت و خوف و رهبت و

--> ( 1 ) . اعراف ، 169 . ( 2 ) . يونس ، 39 . ( 3 ) . توبه ، 122 . ( 4 ) . نحل ، 43 .