الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )
669
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)
حيات پدر خويش ، از سخن گفتن بر وجه استقلال از جانب خود ، ساكت باشد . پس هرگاه مدّت امامت پدر بزرگوارش به سر آيد ، تا آنكه تقديرات خدا ، او را منتهى سازد به سوى مشيّت و خواست او و ارادهء خدا به حجيّت فرزند تعلّق گيرد ، و منتهاى مدّت پدرش صلى الله عليه و آله برسد ، پس در گذرد و از دنيا رحلت نمايد ، و امر خدا بعد از وفات پدرش به سوى او منتقل شود ، و خدا دين خود را به گردن او اندازد ، و او را حجّت بر بندگان خود و قيّم خويش در جميع شهرها گرداند ، و او را به روح خود تأييد فرمايد - / چنانچه شرح آن بيايد - و علم خويش را به او عطا نمايد ، و او را خبر دهد به فضل بيان خويش كه در ميانهء حقّ و باطل چگونه تفريق بايد نمود ، و اسرار و رازهاى نهان خويش را به او بسپارد ، و او را چنان قرار دهد كه به سوى امر عظيم خدا كه رياست عامّه خلق و تحملّ تَعب و مشقّت آن است ، شتابد ، و آن جناب را اجابت كند و به زيادتى بيان علم خويش ، او را خبر دهد ، و او را نصب كند كه نشانهء باشد از براى آفريدگانش ، و او را حجّت گرداند بر مردم جهان و روشنى از براى اهل دين ، و قيّم بر بندگان خويش ، و به او راضى شود كه امامى باشد از براى ايشان كه راز خويش را به او سپرده ، و او را حافظ علم خود ساخته ، و حكمت خود را به او عطا فرموده ، و او را نگاه به آن دين خود گردانيده ، و او را شتابان به سوى كار بزرگ خود كرده ، و راههاى راست و واجبات و حدود خويش را به او زنده گردانيده و روشن ساخته . پس آن امام بر پا شود با عدل در نزد سرگردانى اهل جهل ، و تحيّر اهل جدل ، به سبب و دستيارى نور ساطع ( علم لامع كه به آسمان بالا مىرود ) ، و شفاى نافع ( برهان قاطع كه سود مىدهد ) ، با حقّ روشنى كه بر كسى مشتبه نشود ، و با بيان هر موضع كه حقّ از آن بيرون مىرود از براى قاصرين ، و قيامش بر راه حقّى باشد كه راستگويان از پدرانش عليهم السلام بر آن رفتهاند . پس هيچكس حقّ اين عالم را جاهل نباشد ، مگر بدبخت و او را انكار نكند ، مگر گمراه و از او باز ندارد ، مگر آنكه بر خداى جلّ و علا جرأت كند و از او نترسد » . 16 . باب در بيان اينكه ائمّه عليهم السلام واليان امر خدايند و ايشان مردمانى هستند كه مردم بر ايشان حسد بردهاند كه خداى عزّوجلّ ايشان را ذكر فرموده است 529 / 1 . حسين بن محمد بن عامر اشعرى ، از مُعلّى بن محمد روايت كرده است كه گفت : حديث كرد مرا حسن بن على وشّاء ، از احمد بن عائذ ، از ابن اذَينه ، از بُريد عِجلى