الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

547

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

خدا را در زمين حجتى نباشد ، آن‌كه از تو تخلف ورزيده و آن‌كه همراه تو آمده ، با هم برابرند . زيد گفت كه : اى ابوجعفر ، من با پدرم بر سر سفره مىنشستم و پدرم پارچهء گوشت فربه و پاكيزه را به من لقمه مىداد و لقمه‌اى كه گرم بود ، براى من سرد مىنمود ، و بعد از آن‌كه سرد مىشد ، به من عطا مىفرمود از روى شفقت ( و مهربانى كه نسبت به من داشت و مىترسيد كه طعام گرم مرا اذيت رساند ) . آيا با اين مهربانى كه با من داشت ، شفقت نداشت و بر من نترسيد از آتش جهنّم كه مرا اذيت كند در هنگامى كه تو را به امر دين خبر داد ، و مرا به آن خبر نداد ؟ گفتم كه : فداى تو گردم ، از شفقت آن جناب با تو و از ترس گرمى آتش جهنم ، تو را خبر نداده ؛ زيرا كه بر تو ترسيده كه آن را قبول نكنى ، و به اين سبب داخل جهنّم شوى و مرا خبر داد ؛ زيرا كه با من چنان نبود كه با تو بود . پس اگر قبول كنم ، نجات يابم و اگر قبول نكنم ، پروايى ندارد كه من داخل جهنّم شوم . بعد از آن ، به زيد گفتم كه : فداى تو گردم ، آيا شما بهتريد يا پيغمبران ؟ گفت : بلكه پيغمبران بهترند . گفتم كه : يعقوب به يوسف مىفرمايد كه : « يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً » « 1 » ، يعنى : « اى فرزند من ، قصّه مكن خواب خويش را بر برادران خود ( و آن را به ايشان نقل مكن ) ، پس حيله كنند از براى تو ؛ حيله كردنى به غايت » . آيا مىدانى كه چرا ايشان را خبر نداد به پيغمبرى و مرتبهء يوسف ، تا آن‌كه برادران او با حيله و مكرى ننمايند ( يا معنى ، آن است كه چرا ايشان را خبر نداد تا باشد كه با وى مكر نكنند ) ، و ليكن اين امر را از ايشان پوشيد ( نه از راه عداوت با يوسف و رضا به آنچه با او كردند ، و محبت با پسران ديگر و رضا به فعل ايشان ، بلكه چون مىدانست كه اگر ايشان را خبر دهد ، هر آينه با يوسف مىكنند با علم پيغمبرى او ، آنچه با او كردند با جهل به آن ، كه اگر مىدانستند موجب كفر ايشان بود ) . پس همچنين پدرت از تو كتمان كرده و پوشيد ؛ زيرا كه آن حضرت بر تو ترسيده كه اگر بگويد ، قبول نكنى . احول مىگويد كه : زيد گفت : به خدا سوگند كه هر آينه اگر اين سخن را مىگويى و در مادّهء من اين گمان مىنمايى ، بدان‌كه صاحب تو ( حضرت باقر ، يا صادق عليهما السلام ) در مدينه مرا خبر داد كه : من كشته مىشوم و در كُناسهء كوفه ، مرا به دار مىكشند . و مرا خبر داد كه صحيفه‌اى در نزد اوست كه خبر كشته شدن و بر دار زدن من ، در آن است ( يعنى : اگر تو آنچه را گفتى براى اين

--> ( 1 ) . يوسف ، 5 .