الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )
449
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)
عالم بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود ، و خالق بود در وقتى كه هيچ مخلوقى نبود ، و پروردگار بود در زمانى كه هيچ پروردهاى نبود كه توانايى آن را داشت . و پروردگار ما را چنين وصف مىبايد كرد و آن جناب بالاتر از آن است كه وصف كنندگان او را به آن وصف مىنمايند » . 356 / 7 . چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند از احمد بن محمد بن خالد ، از پدرش ، از احمد بن نَضْر ، و غير او از آنكه او را ذكر كرده ، از عمرو بن ثابت ، از مردى كه او را نام برده ، از ابو اسحاق سبيعى ، از حارث اعور كه گفت : روزى امير المؤمنين عليه السلام بعد از نماز عصر خطبهاى ادا فرمود و مردم از حُسن وصف كردن آن حضرت و آنچه را كه ذكر فرمود از تعظيم خداى - جلّ جلاله - تعجب كردند . ابو اسحاق مىگويد كه : به حارث گفتم : آيا تو آن خطبه را حفظ نكردى ؟ گفت : حفظ نكردم ، و ليكن آن را نوشتهام . پس آن را از روى كتاب و نوشتهء خويش بر ما خواند و ما نوشتيم كه : « حمد از براى خدايى است كه نمىميرد ، و عجايب و غرائبش تمام نمىشود و به آخر نمىرسد ؛ زيرا كه آن جناب هر روز و هر زمان ، در كارى است ؛ از پديد آوردن تازهاى كه پيش از آن نبوده . آنكه نزاد كسى را تا آنكه در عزت شريكى به هم رساند ( چه فرزند عزيز عادتاً عزيز است ) . و كسى او را نزاد تا آنكه از او ميراث برند بعد از مردن او ( چه در عادت ، آنكه متولد مىشود ، عاقبت مىميرد . تا آنكه شعرا در اشعار خويش اين مضمون را بستهاند كه : بزاييد براى مردن . در ديوان منسوب به امير المؤمنين - صلوات اللَّه و سلامه عليه - شعرى مذكور است كه ترجمهء آن اين است كه : خدا را فرشتهاى است كه در هر روز آواز مىدهد كه : بزاييد از براى مردن و بسازيد از براى ويران شدن . و در نهج البلاغه عكس آنچه در اينجا است ، مسطور است . به اين روش كه كسى خداى سبحانه را نزاد تا آنكه در عزت شريكى داشته باشد ، و كسى را نزاد تا آنكه از او ، ارث برده شود و هلاك گردد و اين انسب است ) . و خيالها بر او واقع نمىتوانند شد ، تا آنكه او را شبحى ايستاده فرض كنند . « 1 » و ديدهها خدا را درنيابد ، تا آنكه بعد از انتقال آنها از وى ، متغير گردد و منقلب شود از حالتى كه در نزد ديدن داشت ( و آن محاذات و مقابله است ) . آنكه در اوليتش نهايتى نيست ( چه عدم ، وجود ازلى را پيشى نگرفته ) و آخريتش را اندازه و غايتى
--> ( 1 ) . و شبح ، كالبد و تن را گويند . و نيز سياهى كه از دور زند . ( مترجم )