الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

435

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

بعد از آن فرموده : بنگريد بفرمودهء آن حضرت عليه السلام كه « او كسى است كه همت‌هاى دور كه به هر چيز دورى رسيده ، به او نمىرسند و فطانت‌هاى فرو رونده او را نمىيابند ، و برتر است آن‌كه او را هنگامى نيست كه به شماره در آيد و مدتى ندارد كه به سر آيد و نعت و صفتى نه ، كه به اندازه‌اى معين شود » . بعد از آن ، به فرمودهء آن حضرت صلى الله عليه و آله كه « در چيزها حلول نكرده ، تا توان گفت كه آن جناب در آنهاست ، و از آنها دور نشده ، تا توان گفت كه از آنها جداست » ، كه به اين دو سخن و دو فقره ، صفت اعراض و اجسام را از آن جناب نفى فرموده ؛ زيرا كه از جملهء صفات اجسام ، دورى و جدايى از يكديگر است ، و از جملهء صفات اعراض ، بودن در اجسام است به واسطهء حلول به طريقه‌اى كه هيچ‌يك از آنها به هم نمىرسند ، و با اجسام از يكديگر جدا نمىباشند ، با تراخى و دورى مسافت كه در ميانهء فاصله باشد . بعد از آن فرموده است كه : « ليكن علم آن جناب به چيزها احاطه فرموده و صنعتش آنها را استوار كرده » ، يعنى : آن جناب در هر چيز است به طريقهء احاطه و تدبير ، بدون آن‌كه يكديگر را لمس نموده باشند . 351 / 2 . على بن محمد ، از صالح بن ابى حمّاد ، از حسين بن يزيد ، از حسن بن على بن ابى حمزه ، از ابراهيم ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود : « خداى تعالى نامش بزرگوار و كثير البركات و از عيوب و نقايص مبرّاست ، و آوازه‌اش برتر از بيان مدح ، و ثنايش بزرگ است و پاك و منزه و پاكيزه است ، و متفرّد است در الوهيت و متوحّد است به ربوبيت . و هميشه بوده و خواهد بود « هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ » « 1 » ؛ « و اوست اول ( كه پيش از او چيزى نبوده ) ، و آخر ( كه بعد از او چيزى نمىباشد ) ، و ظاهر و هويداست ( به حسب آثار و آيات ) ، و باطن و نهان است » ( به حسب ذات ) . پس اوّليت او را اوّلى نيست ، در حالى كه در اعلا علوّ خود ، بلندى و بزرگوارى دارد ، و اركان آن جناب ( كه مراد از آن ، علم و قدرت و امثال آن است ) ، در غايت علو و ارتفاع است ( چون كوه‌هاى بلند كه انظار عقول عاليه به آن نمىرسند ، و بنياد ديوار ربوبيتش در نهايت رفعت است ، كه ديده‌هاى اوهام آن را

--> ( 1 ) . حديد ، 3 .