الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )
433
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)
پس آن حضرت عليه السلام به فرمودهء خويش كه : « نه از چيزى آفريد آنچه را كه موجود شده » ، همهء حجتها و شبهههاى جماعت ثنويّه را دفع نموده ؛ زيرا كه بيشتر آنچه ثنويّه در باب رد حدوث عالم ، اعتماد بر آن دارند ، آن است كه مىگويند : خالى از اين نيست كه آفريدگار ، يا چيزها را از چيزى آفريده ، يا از لا شئى ( كه به معنى هيچ است ) آفريده . پس گفتهء ايشان كه خدا چيزها را از چيزى آفريده ، خطا است ؛ چه آن ، تسلسل را لازم دارد ، و گفتهء ايشان كه از لا شئى و هيچ آفريده ، مناقضه است ، كه بعضى از اين ، سخن بعضى را باطل مىكند ، و منع مىنمايد ، و قولى است محال و ممتنع ؛ زيرا كه لفظ چيزى را اثبات مىكند و لفظ هيچ آن را نفى مىكند . پس امير المؤمنين عليه السلام اين سخن را به وضعى ادا فرموده كه از همهء لفظها بليغتر و صحيحتر است ؛ زيرا كه آن حضرت عليه السلام فرمود كه : « نه از چيزى آفريده آنچه را كه موجود شده » ، پس او را نفى نموده به جهت آنكه چيزى را اثبات مىكرد ، و همان چيز را نفى مىنمود ؛ زيرا كه هر چيزى آفريده شده و حادث گرديده ، نه از اصل و ماده كه آفريدگار آن را احداث فرموده باشد ، چنانچه ثنويه گفتهاند كه خدا از ماده قديم كه پيش بوده ، خلق فرموده . پس تدبيرى متحقق نمىشود ، مگر به اندازهء مثال و برابرى با آن . بعد از آن نظر كنيد به فرمودهء آن حضرت كه « او را صفتى نيست كه به آن توان رسيد ، و اندازهاى ندارد كه داستانها از برايش در آن بيان توان نمود ، سخنان ساخته پرداخته از هر لغت كه در باب صفات او گفته مىشود ، به آن نرسيده ، كلال به هم رسانيدهاند » كه آن حضرت عليه السلام نفى فرموده سخنان ناصواب فرقهء مشبّهه را كه تشبيه مىكنند خدا را به شمش طلا و نقره و بلور و غير آن ، از سخنان نادرست ايشان از درازى قامت و راستى و اعتدال ، يا نشستن بر عرش ، و گفتهء ايشان را كه در هر زمان كه دلها نسبت به او بر كيفيتى بسته نشود ، و به سوى اثبات هيئتى برنگردد ، كه نفس او را به كيفيت خاصه تصور كند ، چيزى را نمىفهمد و صانعى را اثبات نمىكند . پس امير المؤمنين عليه السلام بيان فرمود كه : « آن جناب يكى است ، بى آنكه كيفيتى داشته باشد ؛ زيرا كه دلها او را مىشناسند ، بدون تصوير و احاطه » .