الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

383

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

مىفهمانند ، و ديديم كه روزى را به سوى ايشان مىبرند ، بعد از آن ديديم كه رنگ‌هاى ايشان را با مناسبت تمام با هم تركيب كرده ، كه سرخى را با زردى و سفيدى را با سرخى به هم ضمّ فرمود ، و ديديم آنچه را كه نزديك است كه به چشم‌هاى ما در نيايد ، به جهت ريزكى خلقتى كه دارد ، بلكه چشم‌هاى ما آن را در نيابد ، و دست‌هاى ما نتواند كه آن را لمس نمايد ، دانستيم كه خالق اين خلق و صانعى كه دارد ، لطيف است و در آفريدن آنچه نام آن برديم ، بسيار لطف به كار برده بىمباشرت عضو و جارحه و بىارادت و اسباب و بدون ماده و مدّه ، با آن‌كه مىدانيم كه صانع هر چيزى آن را از چيزى ساخته و خداى آفريدگار و صاحب لطف و بزرگوار چيزى را از چيزى نيافريده و نساخته » ( بلكه به قلم و صنع پرگار قدرت بر لوح عدم چنين نسخه‌ها نوشته و اين نقوش و صورت‌ها را نگاشته و به آب زندگى گلستان وجود را با اين گل‌هاى صنعت آراسته ) . 325 / 2 . على بن محمد به طريق مرسل ، از ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه : « خدا خير و خوبى را به تو تعليم فرمايد . بدان‌كه خداى تبارك و تعالى ، قديم است و قديم بودن ، صفت اوست كه عاقل را دلالت مىكند بر اين‌كه چيزى پيش از او نبوده ، و نيز هيچ چيز در وجود ازلى هميشه با او نبوده ، پس ظاهر شد از براى ما به اقرار و اعتراف عامهء مردمان ( يا همهء آفريدگان به زبان حال يا مقال ) ، به واسطهء صفتى كه ايشان را عاجز نموده كه به آن متصف شوند ، كه چيزى پيش از خدا نبوده و چيزى در ماندن دائمى با او نخواهد بود . و باطل شد گفتهء كسى كه گمان نمود كه پيش از او ، يا با او هميشه چيزى بوده است . و بيانش اين است كه اگر هميشه چيزى در ماندن با او مىبود ، جائز نبود كه خدا خالق آن چيز باشد ؛ زيرا كه هميشه با او بوده . پس چگونه مىشود كه خالق كسى باشد كه هميشه با او بوده و اگر چيزى پيش از او مىبود ، آن چيز اول مىبود ، نه اين‌كه تو او را خدا مىدانى و آن اول ، أولى و أحقّ بود به اين‌كه خالق باشد از براى دوم كه تو او را اول فرض كردى ، بعد از آن كه خداى تبارك و تعالى خويش را وصف نمود به نامى چند به جهت دعا و خواندن آن جناب خلائق را به سوى اين‌كه او را با اين نام‌ها بخوانند ؛ زيرا كه ايشان را آفريد و ايشان را فرمود كه : در بندگى او مشغول باشند و ايشان را امتحان فرمود و مبتلى گردانيد ؛ چه اگر نامى نداشت ، خواندن و بندگى ممكن نبود . و خود را ناميد به سميع و بصير و قادر و قائم و ناطق و ظاهر و باطن و لطيف و خبير و