الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

279

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

سائل عرض كرد : ما موهومى را نيافتيم ، مگر آن‌كه آن را مخلوق يافتيم . حضرت فرمود كه : « اگر اين امر ، چنان باشد كه تو مىگويى ، توحيد خدا از ما برداشته خواهد بود ؛ زيرا كه ما به غير موهوم ، مكلّف نيستيم ، و ليكن مىگوييم : هر موهومى كه در وهم و خيال در آيد ، به واسطهء حواس درك آن شود ، به يكى از دو راه : يكى آن‌كه حواس آن را تحديد و تعيين كند و به حقيقت آن احاطه نمايد و ديگر ، آن‌كه ممثل و مصور گرداند به صورت و كالبدى كه دارد ، و آن مخلوق است ؛ زيرا كه نفى آن در وهم يا رفتن آن از آن ، موجب باطل ساختن و نيستى حقيقت است ؛ چه ، هر چه معدوم باشد ، يا عدم و نيستى او را عارض گردد ، ممكن است ، نه واجب . جهت دويم ، كه حصول صورت است ، متضمّن تشبيه است و آن بر خدا روا نيست ؛ زيرا كه تشبيه مماثلت است و در هيئت و صفت مخلوق است كه تركيب و تأليف او ظاهر و هويدا است ، يا از اجزا و يا از ذات و صفت ، و لازم نيست كه آنچه به وهم درك شود ، حقيقت آن در وهم در آيد . پس چاره‌اى نيست از اثبات صانع ، به جهت وجود آنها كه مصنوع‌اند و ثبوت اضطرار و احتياجى كه دارند ؛ زيرا ايشان ، مصنوع‌اند و مصنوع بدون صانع ممتنع است و آن‌كه صانع ايشان غير ايشان است و مانند ايشان نيست ؛ زيرا كه مثل ايشان در تركيب و تأليف ظاهرى ، به ايشان شباهت دارد و چنانچه در آنچه مذكور گرديد ، دلالت است بر وجود صانع ، نيز دلالت است در آنچه بر ايشان جارى مىشود از آن‌كه حادث مىشوند و از سر نو پيدا مىگردند ، بعد از آن‌كه وجود نداشتند و از كوچكى به سوى بزرگى منتقل مىشوند و از سياهى به سوى سفيدى و از قوّت و توانايى به سوى ضعف و ناتوانى مىروند و احوالى چند كه موجودند و ما را احتياجى به تفسير و بيان آنها نيست ، به جهت بيان وجود آنها » . سائل عرض كرد كه : هر گاه چنين باشد ، تو او را تحديد كردى ؛ زيرا كه وجود هستى او را ثابت نمودى . حضرت فرمود كه : « او را تحديد نكردم و حدّى از برايش نگفتم ، و ليكن او را ثابت كردم ؛ زيرا كه در ميانهء نفى و اثبات ، منزله و واسطه نيست كه كسى به آن قائل شود ، و چون نفى و نيستى بر طرف و منتفى شد ، ثبوت ، ثابت گرديد ، و وجود ، از صفاتى نيست كه تحديدى با آن باشد » . سائل عرض كرد كه : پس او را وجود انتزاعى و حقيقى است ، كه وجود از آن انتزاع